مرزپیما
خورشید خانم
تاريخ نگارش : ۱۴ مرداد ۱٣۹۰

این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:     بالاترین balatarin     دنباله donbaleh     yahoo Yahoo     delicious Delicious     facebook Facebook     twitter Twitter     google Google    

خورشید خانم

نوشته ی ناهید باقری- گلداشمید

یاد واره ای از زنده نام فریدون فرخزاد

بر گرفته از کتاب "خنیاگر در خون"


شب پیش، آسمان تا صبح باریده بود. شهر و خیابان های شسته، رفته شده ی تهران، طراوت به چهره داشتند. آفتابی مهربان، هم پای نسیمی سبک، پیشانی و گونه های پنجمین روز از خرداد ماه را بوسه می زد.
یکی از آن پنج شنبه های همیشگی دیدار با "استاد" بود. بچه ها ومن، سیاوش کسرایی را با این نام صدا می کردیم. دلنشین ترین روزهای نوجوانی را می گذراندم. شش ماهی از شانزده سالگی ام گذشته بود.
آن روز به اصرار مادرم پیراهن مخمل سبز راه کبریتی خوش رنگی را که به تازگی خیاط برایم دوخته بود، به تن کردم . اگر چه شیفته ی این رنگ بودم و بچه ها به شوخی همیشه "دوشیزه ی سبز پوش" صدایم می زدند، ولی از این که دوستانم با این لباس نو من را ببینند، احساس بسیار بدی داشتم. چرا که چند نفری از آنان، بچه های فقیر جنوب شهر بودند و در همان سال های نوجوانی برای به دست آوردن پول توجیبی خود و نیز کمک به خانواده هاشان، کارگری می کردند. خوشبختانه تلاش های فرهنگی گردانندگان کتابخانه های منطقه ای کانون پرورش فکری کودکان و نو جوانان، ناصر، مهدی، عباس، من و بهزاد ... را در کنار یک دیگر قرار داده بود. با عطشی سیری ناپذیر دنیای کتاب ها را سیر می کردیم، روزنامه ی دیواری می نوشتیم و در تـتاتر بازی می کردیم... آن روزها فکر می کردیم، زمان، پر شتاب، در گذر است و ما باید بدون هدر دادن وقت، بیش ترین توشه را از آن بر گیریم. انبان نوجوانی مان بر دوش، در جست و جوی یافتن تازه ها، به تکاپو بودیم. ورزش و کوه نوردی های روزهای جمعه نیز اغلب همراه با گفت و گو در باره ی کتاب هایی بود که تمام هفته خوانده بودیم. بارها پیش از آن که نظر استاد را بشنوم، این دوستان نخستین شنوندگان سروده های تازه ی من بودند.

تاکسی سر چهارراه ایستاد. به ساعتم نگاه کردم. هنوز بیست دقیقه ای وقت داشتم. پیاده به سوی کوچه ی موازی کوچه ای که خانه ی استاد در آن قرار داشت، یه راه افتادم. می خواستم کمی قدم بزنم. دلهره داشتم. پوشه ای را که در دست راستم بود به سینه می فشردم و فکر می کردم آیا امروزاستاد این چند سروده ی جدیدم را می پسندد؟ و یا این که تنها زیر چند مصرع آن خط می کشد و می گوید: "این مصرع ها شاعرانه و قوی هستند، رویشان کار کن٫ هفته ی آینده بیاور ببینم."
رهگذری گذر نداشت. سکوت کوچه را تنها صدای بازی چند بچه گربه ی سیاه و سپید ملوس با یک دیگر می شکست. کنار آن ها، ماده گربه ای با پستان هایی پر شیر، خرسند و آرام، گوشه ای، زیر سایه ی درختی در پیاده رو، لمیده بود. لحظه ای میان کوچه ایستادم. بی تابی درونم از یاد رفت و با لبخندی ساده و مهربانانه، بازی بچه گربه ها را به تماشا ماندم.
-   "خورشید خانم، خورشید خانم! این مال تو است. درست رنگ پیراهن توست. بگیرش!"
صدایی مهربان و آشنا مرا به خود آورد. فکر کردم خیالاتی شده ام. دوباره شنیدم: "خورشید خانم بگیرش! نگاه کن! از اینجا، از اینجا!"
دیگر تردیدی نداشتم که صدا واقعی است. مسیرش را دنبال کردم و به پنجره ی باز یکی از خانه های روبرو رسیدم. ناگهان نگاهم به تبسم مهر آمیز مردی کنار پنجره گره خورد که دستمال سفیدی را در دستی نگاه داشته و به سوی من دراز کرده بود. دستمال خالی نبود. گویی چیزی میان آن جا داشت. چه خوب و چه زود آن چهره ی مهربان را شناختم! خودش بود. فریدون فرخزاد، هنرمند پر آوازه ی "میخک نقره ای": برنامه ی پر بیننده ی تلویزیونی در آن روزها.
گیج بودم. چرا گفت خورشید خانم؟ آیا من را می شناخت؟ مگر نه این که تنها مادر بزرگم و استاد، من را به این نام می خواندند؟ دوباره صدایش را شنیدم:
"نگذار بیفتد روی زمین! حالا می اندازمش٫ بگیرش!"
نمی دانستم چه باید بگویم. شرمی صورتی گونه هایم را رنگ زده بود. ناباورانه و خاموش، دو کفه ی دستم را بالا بردم. فاصله ی پنجره ای که کنارش ایستاده بود تا پیاده رو، و جایی که من ایستاده بودم، به سه متر می رسید. ناگهان دستمال پیچ در فضای بالای سرم چرخید و بی کوچکترین لغزشی بر دو کفه ی دستم فرود آمد. دهان گشودم که چیزی بگویم اما آن مهربان، تبسم کنان با گفتن تنها یک جمله، در میان خواب بعد از ظهری پنجره گم شد: "خورشید خانم! همیشه بتاب!"
هنوز ذهنم به درستی این جمله را معنی نکرده بود، که نگاهم به ساعتم افتاد و یادم آمد که باید به موقع منزل استاد باشم و تنها سه دقیقه وقت داشتم. شتاب آلود ازکنار بچه گربه ها و مادرشان گذشتم. چنان آرام زیر سایه ی درخت کنار پیاده رو لمیده بودند، که حتی صدای گام هایم آرامش آن ها را نیاشفت. همه چیز، آن چنان به سرعت اتفاق افتاده بود که فکر می کردم خواب دیده ام. اما نه، رویا نبود. دستمال پیچ میان دستم جا داشت. با سرانگشتم گوشه ای از دستمال را به نرمی کنار زدم. سیبی سبز رنگ، درشت و رسیده، از میان آن نمایان شد. بی اختیار آن را به بینی ام نزدیک کردم، بوییدم. عطر همه ی سیب های رسیده ی دنیا را به مشام جانم هدیه داد. تبسمی بر لبانم نقش بست.

استاد با خوشرویی در را به رویم گشود. بچه ها زودتر از من رسیده بودند. آن روز هر کدام از ما، سهمی از آن سیب بر داشت. ولی دستمال سفید، که هنوز بوی خوش سیب و آن دست های مهربان را با خود داشت، در جیب پیراهن سبز من جای گرفت. پس از آن روز، دستمال سفید را درون جعبه ای کوچک گذاشتم. گاه گاه، آن را می گشودم و به چهره ی صمیمی فریدون می اندیشیدم.
چند سالی گذشت. پیش آمدن فاجعه ی انقلاب، برای ما گسستگی به همراه آورد. یکی یکی پراکنده شدیم. دانه هایمان هر کدام به باغی افتاد، یا به شوره زاری٫ کوتاه. پیش از آن که راهی غربتی ناگزیر باشم، در آخرین دیداری که با بچه ها داشتم، از آنان خواستم که روی آن دستمال سفید، چیزی به رسم یادگاری بنویسند. آن جعبه ی کوچک، سی و یک سال است که چون گنجینه ای پر بها، همواره پیش روی من است، با روح دلپذیر همه ی باغ های جهان.

سال ۱۹۹۱بود که دکتر هوشنگ الهیاری فیلم ساز ایرانی در اتریش، فیلمی به نام "عشق من وین" ساخت. فریدون فرخزاد در این فیلم نقش اصلی را داشت. در مراسم شب گشایش، همه ی بازیگران بودند و فریدون مهربان و صمیمی همچنان در حلقه ی دوست دارانش می درخشید. گوشه ای ایستادم و مشتاقانه نگاهش کردم. ناگهان نگاهمان به هم گره خورد. سپس با لبخندی به سویم آمد:
"سلام! هی دختر! تو چقدر من را یاد فروغ می اندازی با این چشم ها!"
"سلام! من؟!"
کمی به فکر فرورفت، پر معنا نگاهم کرد و گفت:
"بله تو، تو خورشید خانم! مثل این که حالا خود فروغ اینجا ایستاده٫"
عجب حافظه ای داشت! نمی دانستم چه باید بگویم٫ زمزمه کردم:
"خورشیدی در آستانه ی غروب"
با خنده جواب داد:
"از این شوخی ها نکن دختر٫ تو کجا و غروب کجا؟!"

سپتامبر ۱۹۹۲ هنگامی که خبر قتل ناجوانمردانه ی فریدون دوستان و دوست دارانش را به سوگ نشاند، ناباورانه و دردمند، در گورستان شهر بن به دیدارش شتافتم. جعبه ی کوچک همراهم بود. سلامش گفتم و جعبه را در برابرش گشودم. باران اشک هایم روی دستمال سفید درون جعبه، چکه چکه فرو لغزید. عطر دلنشین سیب در مشام خاطره پیچید. فریدون فرخزاد نجیبانه و مهربان، کنارم ایستاده بود و زمزمه می کرد:
"باشد که روزگار ظلم نیز به سر آید و آفتاب بر آید و حقیقت در چهره ی مردم بدرخشد و عشق آن سپیده دمی گردد که به سوی آن گام بر می داریم. من با عشق به دنیا آمده ام٫ با عشق زندگی کرده ام و با عشق نیز از دنیا می روم تا آن چیزی که از من باقی می ماند فقط عشق باشد."






www.nevisandegan.net