مرزپیما
نقش سیاوش کسرایی در زندگی ادبی من
تاريخ نگارش : ۵ اسفند ۱٣۹۰

این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:     بالاترین balatarin     دنباله donbaleh     yahoo Yahoo     delicious Delicious     facebook Facebook     twitter Twitter     google Google    

نقش سیاوش کسرایی در زندگی ادبی من
 
ناهید باقری - گلداشمید
 


یک سال از به عضویت در آمدنم در کتابخانه ی شماره ۲۱ کانون پرورش فکری کودکان و نو جوانان به عنوان نخستین عضو دختر گذشته بود که از نزدیک با سیاوش کسرایی آشنا شدم. سیزده سالم بود. هر روز پس از مدرسه برای چند ساعت به آنجا می رفتم. آن زمان به کوشش فرح دیبا در همه ی مناطق تهران کتابخانه هایی تاسیس شده بود که در کنار آن ها کارگاه های آموزشی گوناگون از قبیل آموزش نقاشی، فیلمسازی، موسیقی، روزنامه نگاری و درست شده بود که زمینه را برای کشف و پرورش استعدادهای نو جوانان آماده می کرد. هر ماه نیز از شاعران و نویسندگان برای برگزاری شعر خوانی و داستان خوانی دعوت می شد. بطور معمول پس از پایان هر برنامه بحث و گفت و گو انجام می گرفت. سپس کتابداران نوجوانانی را که از استعدادهایی در زمینه ی نوشتن بهره داشتند، به حضور این هنرمندان معرفی می کردند تا کار خویش عرضه کنند و راهنمایی شوند. دو سال بود که سرودن شعر را آغاز کرده بودم، ولی هر چه بیشتر با آثار بزرگان شعر آشنا می شدم، هراس بیشتری وجودم را پر می کرد و با خود می اندیشیدم، باید نوشته هایم را جدی بگیرم؟ آیا روزی خواهد رسید که بتوانم همانند اینان آثاری بیافرینم و به چاپ برسانم؟
 
آن روز پس از برنامه ی شعرخوانی، خانم کتابدار مرا به سیاوش کسرایی معرفی کرد. او از من خواست شعر بخوانم. با دلهره و دستپاچگی چند سروده ام را خواندم و ناباورانه به داوری اش گوش سپردم. کسرایی مهربان و فروتن سروده هایم را شنید و از من خواست یک هفته بعد دیداری با او داشته باشم و دفتر شعرم را همراه ببرم. پیش از آن در همین کتابخانه با شعرایی چون احمد شاملو، سیمین بهبهانی، فریدون مشیری و ... نیز روبرو و به آنان معرفی شده بودم، ولی هیچکدام از آنان رفتار سیاوش کسرایی را با من نداشتند.
 
یک هفته بعد با دفتر قطوری از سروده هایم به دفتر کار کسرایی رفتم. به جز من، ناصر، مهدی ... نیز آنجا حضور داشتند و سیاوش کسرایی را استاد می نامیدند. این دوستان، از اعضای کتابخانه ای در جنوب شهر تهران بودند و از اندک استعدادی در نوشتن بهره داشتند که بعد ها یکی یکی از جمع ما کم شدند و پی کاری دیگر جز نوشتن رفتند.
آن روز با چشمانی نم زده و دفتری با خط خوردگی های فراوان خانه ی استاد را ترک گفتم. به خانه که رسیدم، به اتاقم رفتم، با دستی لرزان دفتر را گشودم، به خط خوردگی هایش نگریستم، اشک ریختم و به خود گفتم، نه، من این کاره نیستم. من کجا و شاعری کجا؟ اما به استاد قول داده بودم و بایستی تا هفته ی بعد روی مصرع هایی را که زیرش خط کشیده و نوشته بود: "زیباست، رویش کار شود"، کار می کردم و به نزدش می بردم.
 
سیاوش کسرایی همیشه اصرار بر آن داشت که مدام کتاب هایی در زمینه ی ادبیات مطالعه کنم. او بر این باور بود که بایستی ضمن نو اندیشی و نو نگاری، شناختی گسترده و عمیق از ادبیات کلاسیک ایران به دست آورم. از همین روی همه ی تلاشم را بکار گرفتم تا در قالب های کلاسیک چون رباعی، دو بیتی، غزل ... نیز طبع بیازمایم.
شانزده سالم بود که سیاوش کسرایی برای نخستین بار یکی از سروده هایم را برای چاپ به روزنامه ای داد که فکر می کنم "سوگند" نام داشت.
 آن زمان نوشته های فروغ فرخ زاد بر شعر من اثر گذار بود. استاد این را نمی پسندید و تاکید بر آن داشت، تلاش کنم سبک خود را بیابم. هجده ساله که بودم روزی با شعر "گلواژه" که بتازگی سروده بودم نزدش رفتم٫ با خواندن آن لبخندی از رضایت بر لبانش نقش بست و گفت: "سرانجام یافتی، نهالکم به بار نشست".
 
 
**
عکس ها:
* ناهید باقری - گلداشمید با سیاوش کسرایی، خرداد ماه ۱۳۵۵ - تهران
* ناهید باقری - گلداشمید با لیلی امیر ارجمند، فستیوال تهران ۱۹۷۵، کتابخانه ی شماره ۲۱ کانون پرورش کودکان و نوجوانان





www.nevisandegan.net