مرزپیما
تنها یک ستاره
تاريخ نگارش : ۱٨ فروردين ۱٣۹۱

این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:     بالاترین balatarin     دنباله donbaleh     yahoo Yahoo     delicious Delicious     facebook Facebook     twitter Twitter     google Google    

 
تنها یک ستاره
سروده ای از پوران فرخ زاد  


در امتداد صدای صبور سیر سیرک ها
شهزاده ی شب می گذرد،
خاموش،
از خیابان های خسته ی خواب
و سیاه می شود نفس هایم،
در اهتزاز تیره ی نفس هایش ...  

پریشا،
به شولای ستاره نشانش می آویزم،
که شاید
مرا بر انحنای لرزش بال هایش،
به بلندای رویا برساند،
از توی تویه های خماخم کابوس،
آن جا که، پریان چنگ نواز،
تمامی سوداهایم را
در گوش گران ماه بنفش،
به آواز می خوانند ...
ولی او همچنان پیش می راند،
در سکوتی سیاه،
به سوی سپیده
و من خموشا،
می مانم،
در ازدحام تاریکی،
که شب سپاران جنگل های جنون را
تنها ستاره ای زرین
از شولایی بسنده است
تا از شکاف قفل تاریکی،
بگشاید روزنه ای را،
بر باغ بالغ ادراک ...  

تابستان ۱۳۶۵  

 





www.nevisandegan.net