مرزپیما
شاعر ماه و کودکی و تنهایی
تاريخ نگارش : ۲۲ تير ۱٣۹۱

این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:     بالاترین balatarin     دنباله donbaleh     yahoo Yahoo     delicious Delicious     facebook Facebook     twitter Twitter     google Google    

شاعر ماه و کودکی و تنهایی
نقد و بررسی سروده های مصطفی مجیدی

نویسنده: بهاءالدین خرمشاهی


مصطفی مجیدی، شاعری طبیعت گراست. به معنای ساده این کلمه، یعنی به طبیعت مهر می ورزد و از غم قمری، تا پیچش تاک، و تنهایی پایان ناپذیر خود - حتی در آغوش فرشتگان - سخن می گوید. در شعر می گوید هبه کنیدم کودکی/ تا نثارتان کنم/ هر آنچه می خواهد/دل تنگتان.
یا در شعر می گوید: من خویشاوند بارانم/در نخستین روزمیلاد زمین زاده شدم…
سر سخنی نمی گفت/تنها کنار ماه می خفت/ ـ شبی با صدای فرشته یی بیدار شد/
در مهتاب سراپا نور شد/ از دریا گذشت/و دربهشت سکوت/ خدا از صدای پایش بیدار شد.
در شعر می سراید: من در سکوت صدای خدا را می شنوم/در تسبیح کبوتران/در لبخند کودکان.
خدا، رویا، مهتاب، فرشته/فرشتگان، کودکی، باران، مرغان / پرندگان / ماه و خورشید و دریا در اغلب شعرهای رویا گونه و مهتابی رنگ که آیینه دار معصومیت کودکی اوست، حضور دارند.
در شعر می گوید:
از کجا آمده ای / که به هیچ کس نمی مانی / ای رویای گمشده کودکی ام / ای ترنم باران در بهار تنم / من آرزوی کودکانم / برادر بادبادک ها / ارزانی خداوندم
گویی شعرش بازگویی ساده تری از کتاب مقدس است. از مزامیر داوود و غزل غزل های سلیمان و سفر جامعه.
سکوتی که میان مان می گذرد / بهشت کلمات نگفته است / اسرار نگاه میان دو انسان است (شعر)
یا این نمونه: کودکان شبنمند / دستی به زیر شانه های زمینند / سرودی بر آستانه سپیده دمند / نوری در خلوت خدایند/ باغی در چشمان انسانند/ زبان و زلالی جهانند (شعر)
تو را میان انگشتانم یافتم / میان تنهایی لبانم/ که آب طلبیدند / تشنگی کشیدند/ و به نور رسیدند/ تو را میان انگشتانم بافتم/ و در ایوان سکوتم نهادم/ قاصدک ها رشته های روحم را تنیدند/ در ظلمت هم زیبایت می بینم
شوق کودکی را دارم/ که بی آنکه بترسد/ خورشید را در آغوش می گیرد (از شعر)
شاعر این شعرهای معصومانه مصطفی مجیدی است: مردی که کارش دویدن دنبال باد، و شکار پروانه هاست. اما از بیم آزردن پروانه ها به شکار سایه آنها هم دلخوش است. گویی با آب و باد و رودخانه و ماهی و سکوت و تنهایی ایوان و کودکان جهان و جهان کودکی خویش، پیوندی دیرینه دارد. فضای شعرش غالبا با سه سطر ساخته می شود. فضایی که وهم آلود است و در سپیده دمان با خواننده دیدار می کند. او همواره وعده (دیدار در فلق) دارد. عشق در شعرهای او اساطیری و باستانی و نزدیکتر از گیسوان آویخته مهتاب است. اما چه عشق تنهایی دارد و چه تنهایی عاشقانه یی. همه شعرهایش به یک منظومه می ماند. صدای پژمردن گیاه را نه با گوشش، بلکه به تعبیر خودش با گوشتش می شنود. پرسش های او از این گونه است که «چرا کسی نمی آید تا خورشید را بیدار کند؟» (برگرفته از شعر)

مادر در شعر او حضوری غایبانه دارد. عطر مهربانی اش از بسیاری شعرها شنیده می شود. مهربانی مادر، هم مادر او و هم مادر همه ما- زمین ـ امید و بیم بزرگ اوست: «مادر با نسیم رفته است/ و گویی تا همیشه نمی آید» (شعر)
«مادر با پستان های پر از شکوفه می آید/ و من چون کودکی در آغوشش آرمیده ام/ و باغ دیگر در نگاهم نمی میرد» (شعر) نیز:
مادر به رویم لبخند می زند / دانه ها در انگشتانم جوانه می زند / کبوتران خاموشند / وکسی زبان فرشتگان را نمی داند / روح تنها می ماند (همان شعر)

شعرهای یکدست و یکسان و بی فراز و فرود مجیدی را نمی توان توصیف کرد، و در ترازوی نظریه های نقد ادبی سنجید، فقط باید خواند و خاموش تر از روشنایی یا روشن تر از خاموشی شد:
سکوت / کلام خداست / و تنهایی / میراث انسان است (شعر)
رئالیسم او جادویی نیست. بیشتر رویایی است. رویاهایی که یا بی تعبیر است، یا تعبیرش دشوار است: بی آنکه بافت کلام او پیچیده باشد.
پیدا نیست که ماه مادر اوست یا مادر او ماه است:
ماه از من می گذرد / و در آن سوی خود خانه یی بنا می کند / ماه از خود می گذرد / و تمامی آوارگان خاک را
ز روح خویش اطعام می کند/ چه شکیبا و ستبر است ماه / چه ملیح و لطیف است مادر ما (شعر)
همچنین: نام من باران است/ کوچک ترین فرزندآسمانم/ سجاده نیایش ما هم / رستنگاه کودکان زیبا / صافی و زلالی جهانم/ به تنهایی انسان می مانم / به زیبایی درد درونش / و سکوت روحش / بر بام های تنها ترانه می خوانم/ در دهلیز رویای کودکان جاری می شوم (شعر )

در آغاز سخن گفتم که او شاعری طبیعت گراست و با نمونه هایی که آوردم صدق گفتارم تا حدودی روشن شد. اکنون می افزایم که او تصویرسازی چیره دست است. شعر بدون تصویر در دفتر او نایاب است. چند نمونه: - نجوای ستاره و ماه / در سکوت و تنهایی / و مادیان خسته/ که نبود شوی خویش را / در باد شیهه می کشد / «کسی با من سخن نمی گوید» (شعر)
- کودک از خواب برمی خیزد / نور از شانه هایش فرو می ریزد/ ماه می تابد (شعر)
و آخرین نمونه: بگذار روح تو را در گوشت تنم ماوا دهم/ چشمان تو را در گیسوی مادر که تنهاست/ و خورشید/ خاطره تلخ مردی/ که در انتظارش سال هاست رخساره می آراید/ و با فرا رسیدن ظلمت/ اشکی، گونه اش را زخم می زند

مجیدی اهل درد است. حال آنکه در سراسر دفترش دو سه بار بیشتر کلمه درد را به کار نبرده است. تغزل هم در شعر او نایاب است. باران های شعر او گویی گریه فرشتگان است بر تنهایی کودکی که با هیچ شادباشی، شاد نمی شود، و آرام نمی گیرد.


روزنامه اعتماد، شماره ۲۴۰۳ به تاریخ ۴/۳/۹۱، صفحه ۱۱ (ادبیات) 
 





www.nevisandegan.net