مرزپیما
سوگواری در غربت
تاريخ نگارش : ۵ خرداد ۱٣۹٣

این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:     بالاترین balatarin     دنباله donbaleh     yahoo Yahoo     delicious Delicious     facebook Facebook     twitter Twitter     google Google    

سوگواری در غربت
نسرین بصیری

عکس: کاوه با مادرش در برلین


روز یکشنبه... چهار روز بعد از "روز پدر" در ایران، مردی در آستانه ی سی سالگی در یک آپارتمان سی چهل متری در محله ی ایرانی نشین شارلوتن بورگ برلین، به سوگ پدر نشسته است. بیست یا سی روزنامه نگار و شاعر و موزیسین و نویسنده و رقصنده و دانشجو و فعال حقوق بشر در همان روزی که خبر مرگ پدر از ایران رسیده روی کاناپه و صندلی های چوبی دور اتاق نشسته اند و در سکوت به چهره ی غم زده ی کاوه کرمانشاهی چشم دو خته اند. کاوه به رسم زادگاهش عزاداری کرده است و اثر خراشیدگی بر گونه اش پیداست.
دو سه ماه پیش تقریبا همین جمعیت در محله ی دیگری از برلین در منزل کاوه ی دیگری جمع بود. آن بار مادر کاوه قریشی روزنامه نگار روز آنلاین چشم از جهان فرو بسته بود. هر دو کاوه حوالی سی سال دارند و هر دو در آستانه یا بعد از انتخابات ۸۸ کشور را ترک گفته اند. هیچکس جز کسانی که به ناچار کشور را ترک گفته اند معنای دلهره ی شبانه روزی از دست دادن عزیزان را نمی داند. دلهره و کابوسی که از هنگام ورود شب و روز با ماست و با مرگ عزیزان، تبدیل به یقین می شود و به عزاداری های غریبانه می انجامد.
سر نوشت ساز ترین اتفاق بدی که ممکن است در زندگی آدمیزاد روی بدهد... تلخ ترین و دردناک ترین رویداد زندگی این است : زنی که تو را به دنیا آورده از جهان برود و یا کسی که باعث و بانی این تولد بوده... پدرت از جهان برود و تو نتوانی در ساعت های واپسین کنارش باشی، وقتی دارد درد می کشد دنبال دارو در مان در بازار سیاه بدوی و وقتی بیش از هر زمان دیگری به محبت تو نیاز دارد، کنارش بنشینی ...دستش را بگیری... و بوسه ای بر پیشانیش بزنی...اگر تلاش هایت پاسخ نداد و مادرت یا پدرت رفت، در مراسم خاک سپاری حضور داشته باشی، کنار خواهران و برادران و بستگان نزدیکت باشی، در کنار کسانی که عمری است پدر و مادرت را می شناسند اشک بریزی و در آغوششان آرام بگیری. وقتی مثل کاوه‍ی کرمانشاهی خواهری و برادری در کار نیست، و تو تنها کس مادرت هستی و مادرت تنها کس توست...کنارش باشی ... در آغوشش بگیری ...بویش کنی و موهای جو گند میش را ببوسی و مادرت هنگام خاک سپاری مثل زمان کودکی تو را تنگ در آغوش بگیرد و نوازشت کند و تو رد خراش را بر گونه اش ببوسی.
کاوه مرد تیز هوشی است با چشمانی بی نهایت مهربان و روشن و قلبی که مثل نگاهش پر مهر است. از فعالین حقوق بشر و برابری خواه است. او حالا آرام بر صندلی چوبی نشسته و نگاهش را به دور دست دوخته. انگار تنش در آپارتمان محله ی شارتوتن بورگ برلین جا مانده و جان و روانش ... فکر و ذکر و حواسش در دور دست ها پرسه می زند. زنی از سرزمین کردستان که کنار کاوه روی گلیمی خوشرنگ با طرح و نقشی زیبا نشسته ، پای او را محکم در آغوش می گیرد و نوازش می دهد. یکی دیگر از دوستان کاوه بالا سرش ایستاده و با مهر شانه هایش را می مالد. اما کاوه اینجا نیست. گریه نمی کند و چشم هایش از همیشه مهربانتر است.
روبروی من، سمت راست اتاق میز غذا خوری کوچکی قرار دارد که به دیوارچسبانده شده تا در این آپارتمان کوچک راهی برای رفته و آمد باز بماند . آپارتمانی که وجب به وجب آن از خوش سلیقگی و سرشاری صاحبخانه خبر می دهد. رومیزی قلمکاری خوشرنگ روی میز کشیده اند و آینه ای به دیوار تکیه دارد . گلدان شیشه ای روی میز قرار دارد که گلهای سفیدی در آن گذاشته اند و روبانی سیاه دورش بسته شده. گلدان دو باردیده می شود هم بر میز و هم در آینه . قوری شیشه ای چای و فنجان هایی که دورش چیده اند هم روی میز است و هم در آینه. کاسه ی پر از میوه که دوستان کاوه روز یکشنبه که همه جا تعطیل است از زیر سنگ برایش آورده اند هم، در آینه تکرار می شود. در فاصله ی یکی دو متری میان در ورودی و در آشپز خانه کمد کوچکی قرار دارد که تلوزیون قدیمی پرحجمی روی آن گذاشته اند. بالای تلوزیون طاقچه مانند است وعکس های خانوادگی بدون قاب در یک هلالی فلزی که عکس ها را در شکاف خود جای داده خود نمایی می کند...کاوه در آغوش پدر...کاوه با پدر و مادر . کمی بالاتر بر دیوار پوستر سیاه و سفید کاوه و مادرش به دیوار زده شده. این عکس کاوه را پس از آزادی از زندان نشان می دهد...حلقه گلی بر گردنش انداخته اند و مادر عاشقانه دست در گردنش انداخته و رویش را می بوسد.

کاوه استعداد غریبی دارد برای استفاده بجا از فضاهای آپارتمان. او بخشی از تنها اتاق آپارتمان خود را که اندکی تو رفتگی دارد با گذاشتن کمد لباسی بزرگ از نشیمن جدا کرده. در این فرو رفتگی تختخوابی قرار دارد. پشت کمد لباس حالا دیوار نشیمن است. پارچه ای با طرحی زیبا برپشت کمد کشیده و به این ترتیب دیوار"اتاق نشیمن" را تزئین کرده است. نوارهایی از جنس فرش که منگوله های پشمی سرخ رنگی دارد و پارچه های تور پولک دوزی شده و گلیم های خوش نقش با طرح های شاد به آپارتمان نسبتا نوساز کاوه، رنگ و بوی خانه های سنتی کرد نشین را بخشیده. زیر پارچه های رنگین و منگوله ها چند قاب عکس بر کمدی کوتاه قرار دارد. قابی که عکس کاوه و پدر مادرش در آن قرار دارد وسط است. سمت چپ عکسی از برادر کاوه است که خودکشی کرده و جان خود را از دست داده. سمت راست عکسی از بهاره علوی وبلاگ نویس و فعال حقوق زنان قرار دارد، دوست دختر کاوه که درسن ۲۱ سالگی بر اثر یک تصادف رانندگی جان خود را از دست داد.
شبی گفتیم: کاوه جان چرا بهاره و برادرت را گذاشتی اینجا و هر روز تماشایشان می کنی؟! درست است که اینها بخش بزرگی از زندگی تو را تشکیل می دهند ولی زندگی ادامه دارد...
بار بعد که به خانه اش دعوت شدیم دیدیم قاب عکس ها همچنان سر جای خودشان ایستاده اند

زنگ خانه مرا به امروز و اینجا باز می گرداند. پنج شش دقیقه یکبار دوستی زنگ می زند و به این خانه ی پر اندوه و سکوت پا می گذارد. صمیمی تر ها به محض ورود کاوه را تنگ در آغوش می گیرند و صدای هق هق اوج می گیرد. زمانی طولانی در آغوش هم می مانند تا آرام شوند و تازه وارد در صندلی کنار او جای بگیرد. بیشتر تازه واردان مدتی پشت کاوه را نوازش می دهند و دستش را می گیرند یا زانوانش را آرام نوازش می دهند. نگاه کاوه باز راهی سفری دراز می شود ...انگار ایجا نیست و کسی را نمی بیند.

بطور عادی راحت اشک می ریزم. اما امروز و اینجا راحت نیستم. شاید نگرانم که گریه ام به کاوه سرایت کند. می روم داخل دستشویی... یگانه جایی که می شود در این آپارتمان کوچک تنها بود... اشکم بند نمی آید . هر بار تصمیم می گیرم بیرون بیایم تند تر نفس می زنم و اشک هایم بیشتر می جوشد. اما چاره ای نیست... بیش از این نمی توانم تنها دستشویی این آپارتمان را که اینهمه آدم را در دلش جای داده، اشغال کنم. آهسته از دستشویی بیرون می خزم و یکی دو متر راه را تا آشپزخانه تقریبا می دوم. یکی از دوستان نزدیک کاوه مشغول آشپزی کردن است. دارد پیاز های سرخ شده را هم می زند و بوی زعفران و پیاز داغ و لیمو عمانی در فضا پیجیده؛ خورشت قیمه می پزد. کنار پنجره پشت به او می ایستم و آرام اشگ می ریزم. کمی بعد آشپزخانه شلوغ شده و اشگ من بند آمده ...اما تحمل برگشتن به اتاق و نشستن در این جمع خاموش و غمزده را ندارم...اما احساس می کنم جلو دست و پا هستم و به اتاق بر می گردم. در فکرم بنشینم یا به بالکن کوچک کاوه پناه ببرم. که صدای هق هق زنی در آشپزخانه بلند می شود. صدای گریه نگاه کاوه را به برلین ...به امروز و اینجا باز می گرداند... از جا بلند می شود و به آشپزخانه می رود. این بار همسر روزنامه نگاری که پدرش در ایران سخت بیمار است زیر گریه زده. لابد هم برای کاوه غمگین است و هم مثل خیلی ها که امروز اینجا نشسته اند نگران است کی قرعه بنام او بیفتد. نفسم در این اتاق می گیرد و به امید آرام گرفتن به بالکن پناه می برم. آنجا هم چند نفری نشسته اند و سیگار دود می کنند. در بالکن را می بندم تا های و هوی گریه ها و زبان گرفتن ها را نشنوم . در این لحظه آذر که مادرش بیمار است هم به بالکن پناه آورد. فکر می کنم امواج اندوه آنقدر در اتاق اوج گرفته که موجی از آن به بالکن "لب پر" زده است. حالا آذر بی صداکنارم اشک می ریزد. در آغوشش می گیرم از بالای سر او به داخل نگاهی می اندازم. کاوه به اتاق برگشته و دارد با تلفن حرف می زند... در همان حال خم و راست می شود و به خود می پیچد. صدایش را خوب نمی شنوم اما گمان می کنم از ایران زنگ زده اند...لابد مادر کاوه آنسوی خط است... قاب عکسی را که خودش و پدر و مادرش درون آن هستند، محکم بغل گرفته و همراه قاب عکس خم و راست می شود.گاهی برای چند لحظه همانطور تا شده روی عکس می ماند. انگار دارم فیلمی صامت از یک فاجعه را در قاب پنجره‍ی تماشا می کنم. شهاب با قامت کشیده و موهای بلند تابدار کنار کاوه نشسته و لب ورمی چیند. اشک بی صدا از چشمانش جاری است و حالت چهره اش از بغض تغییرکرده است. حمید ...روزنامه نگار پر سابقه ای در گوشه ی دیگری از اتاق هق هق می کند. همسرش پشت او را می مالد. مرد گه گاهی عینکش را بر می دارد و اشک هایش را پاک می کند. هوا اندکی سرد شده ...درونم یخ کرده و با وجود شال و ژاکت در بالکن می لرزم. عاقبت طاقتم تمام می شود و به داخل بر می گردم. زنی با قرصی آرامبخش و یک لیوان آب بسوی کاوه می آید. کاوه در صندلی تازه ای کنار میهمانان جدید نشسته و آرام گرفته است. کاوه با حرکت دست نشان می دهد قرص را نمی خواهد. زن دست بر نمی دارد و همچنان قرص را جلو صورت کاوه گرفته و اصرار دارد کاوه قرص را بخورد و برود بخوابد. کاوه زیر بار نمی رود. می گوید باشه بعد می خورم؛ وقتی خواستم بخوابم.


Nasrin Bassiri
nasrinbassiri@aol.com





www.nevisandegan.net