مرزپیما
هشتم دیماه سالروز مرگ فروغ فرخ زاد گرامی باد
تاريخ نگارش : ۹ دی ۱٣۹٣

این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:     بالاترین balatarin     دنباله donbaleh     yahoo Yahoo     delicious Delicious     facebook Facebook     twitter Twitter     google Google    



فروغ فرخ زاد (۱۳۱۳- ۱۳۴۵) در ظهر روز هشتم دی‌ ماه در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی‌تبار به دنیا آمد
فروغ فرزند چهارم توران وزیری‌ تبار و محمد فرخ زاد است. از دیگر اعضای خانواده او می‌توان برادرش، فریدون فرخزاد و خواهر بزرگترش، پوران فرخ زاد را نام برد
یاد و نامش مانا



امروز خودم را در آینه تماشا می کردم .حالا کم کم از قیافه خودم وحشت می کنم. آیا من همان فروغ هستم همان فروغی هستم که صبح تا شب مقابل آینه می ایستاد و خودش را هزار شکل درست می کرد و به همین دلخوش بود ؟ این چشم های مریض، این صورت شکسته و لاغر و این خط های نابهنگام زیر چشم ها و پیشانی مال من است ؟ ...پرویز جانم استقامت کار آسانی نیست .ناامیدی مثل موریانه روح مرا گرد می کند ولی در ظاهر روی پاهایم ایستاده ام ...اما حقیقت این است که خسته هستم می خواهم فرار کنم . می خواهم بروم گم شوم .دلم می خواست یک نفر بود که من با اطمینان سرم را روی سینه اش می گذاشتم و زار زار گریه می کردم .یک نفر بود که مرا با محبت می بوسید. بدبختی من این است که هیچ عاملی روحم را راضی نمی کند گاهی اوقات با خودم فکر می کنم که به مذهب پناه بیاورم و در خودم نیروی ایمان را پرورش بدهم بلکه از این راه به آرامش برسم .اما خوب می دانم که دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم روح من در جهنم سرگردانی می سوزد و من با نا امیدی به خاکستر آن خیره می شوم و به زن های خوشبختی فکر می کنم که توی خانه ی شوهرهایشان با رویاهای کودکانه ای سرگرم اند و با لذت خوشگذرانی های گذشته شان را نشخوار می کنند آرزوی من خوشبختی توست و دوستت دارم.

ساعت ۱۰ شب است همه خوابیده اند و من تنهای تنها توی اتاقم نشسته ام و به تو فکر می کنم. اگر بگویم حالم خوب است دروغ گفته ام چون سرگردانی روح من درمان پذیر نیست و من می دانم که هرگز به آرامش نخواهم رسید. در من نیرویی هست، نیروی گریز از ابتذال و من به خوبی ابتذال زندگی و وجود را احساس می کنم و می بینم که در این زندان پایبند شده ام. من اگر تلاش می کنم برای این که از اینجا بروم تو نباید فکر کنی که برای من دیدن دنیاهای دیگر و سرزمین های دیگر جالب و قابل توجه است نه ! من معتقدم که زیر آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه ای برخورد نمی کند و هسته زندگی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشه دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد.

... می خواهم زندگی ام بگذرد. من زندگی می کنم برای این که زودتر این بار را به مقصد برسانم نه برای این که زندگی را دوست دارم . پرویز حرف های من نباید تو را ناراحت کند. امشب خیلی دیوانه هستم .مدت زیادی گریه کردم .نمی دانم چرا فقط یادم هست که گریه کردم و اگر گریه نمی کردم خفه می شدم .تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمی کند. مثل یک ظرف خالی هستم و توی مرداب ها دنبال جواهر می گردم. پرویز نمی دانم برایت چه بنویسم کاش می توانستم مثل آدم های دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم. کاش لباس تازه یا یک محیط گرم خانوادگی و یا یک غذای مطبوع می توانست شادمانی را در لبخند من زنده کند. کاش رقصیدن دیگران می توانست مرا فریب بدهد و به صحنه های رقص و بی خبری و عیاشی بکشاند ...آخ تو نمی دانی من چقدر بدبخت هستم. من در زندگی دنبال فریب تازه ای می گردم ولی افسوس که دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم .من خیلی تنها هستم. ( نامه های فروغ به پرویز شاپور)

...

می توان یک عمر زانو زد

با سری افکنده ، در پای ضریحی سرد

می توان در گور مجهولی خدا را دید

می توان با سکه ای ناچیز ایمان یافت

می توان در حجره های مسجدی پوسید

چون زیارتنامه خوانی پیر

می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب

حاصلی پیوسته یکسان داشت

می توان چشم ترا در پیلهء قهرش

دکمهء بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت

می توان چون آب در گودال خود خشکید

...



... به هر حال شعر امروز ما یک شعری باید باشه که خصوصیات این دوره رو داشته باشه و درعین حال سازنده‍ی این شعر باید یک آدمی باشه که به یک حدی از تجربه و هوشیاری برسه که به محتوی شعرش ارزشی بده که بتونه در حد کارهایی که توی دنیا عرضه می شه میون اونها خودشو جا بده، اگه غیر از این باشه خب، همین چیزایی می شه که همه می گن دیگه. یکی از خصوصیات شعر امروز ما که واقعا ارزش داره اینه که به اصطلاح به جوهر شعری نزدیک شده. خودشو رها کرده از بارِ بسیاری از مسائلی که اصلا ارتباطی به شعر نداشت. اینه که شعر کارش این نیست که نصیحت بکنه، نمی دونم... رهبری بکنه، هدایت بکنه، نمی دونم در مدح کسی باشه. به هر حال به اون هسته و جوهر شعر نزدیک شده. از حالت کلی گویی در آمده.

شعر برای من عبارت از زندگی کردن کلمه ها در درون آدمی است و بازنوشتن این کلمه ها به صورت زنده و جاندار در روی کاغذ. بنابراین از هرنوع سکته یا توقف که باعث بی جان شدن کلمه ها بشود باید خودداری کرد. یک وقت شما می بینید همین طور که با خودتان هستید کلمات مثل مورچه ها که یک روز آفتابی از سوراخ بیرون می ایند به دنبال هم و با یک نظم منطقی ردیف می شوند. این نظم کلمه ها اگر بتواند در همان لحظه بیان کنده مفهوم ذهنی شما هم باشد بدون تردید شعر خواهد شد. من حالا اینطور شعر می گویم، دیگر مدتهاست که دنبال کلمه نمی گردم، بلکه منتظر می شوم کلمه جای خودش را پیدا کند، به وجود بیاید، ان وقت من او را به یک نظم دعوت می کنم.

برای من کلمات خیلی مهم هستند. هر کلمه ای روحیه و خواص خودش را دارد... و البته لازم نیست که حتما عین کلمه را در گذشته بکار برده باشند. به من چه که تابه حال هیچ شاعر فارسی زبان مثلا کلمه (انفجار) را در شعرش نیاورده است. من از صبح تا شب به هرطرفی که نگاه می کنم، می بینم چیزی دارد منفجر می شود و وقتی می خواهم شعر بگویم دیگر به خودم نمی توانم خیانت بکنم. اگر دید ما دید امروزی باشد، زبان هم کلمات خودش را پیدا می کند و هماهنگی در این کلمات را وقتی زبان ساخته و یک دست و صمیمی شد وزن خودش را با خودش می آورد و به زبان های متداول تحمیل می کند. من جمله را با ساده ترین شکلی در مغزم می سازم و به روی کاغذ می آورم و وزن مثل نخی است که از میان این کلمات رد شده، بی آن که دیده شود و فقط آن ها را حفظ می کند و نمی گذارد بیفتند. اگر کلمه ی انفجار در وزن نمی گنجد و مثلا ایجاد سکته می کند بسیار خوب، این سکته مثل گرهی است در این نخ. با گره های دیگر می شود اصل (گره) را هم وارد وزن کرد. از مجموع گره یک جور هم شکلی و هماهنگی به وجود می آید.

به نظر من حالا دیگر دوره ی قربانی کردن مفاهیم به خاطر احترام گذاشتن به وزن گذشته است. وزن باید باشد، من به این قضیه معتقدم. در شعر فارسی وزن هایی هست که شدت و ضربه های کمتری دارند و به آهنگ گفتگو نزدیک ترند، همان ها را می شود گرفت و گسترش داد. وزن باید از نو ساخته شود و چیزی که وزن را می سازد و باید اداره کننده وزن باشد (برعکس گذشته) زبان است، حس زبان، غریزه کلمات و آهنگ بیان طبیعی آن ها. من نمی توانم در این مورد قضایا را فرمول وار توضیح بدهم به خاطر این که مساله وزن یک مساله ریاضی و منطقی نیست (هر چند که می گویند هست) برای من حسی است. گوشم باید ان را بپذیرد. وقتی از من می پرسید در زمینه زبان و وزن به چه امکان هایی رسیدم من فقط می توانم بگویم به صمیمیت وسادگی. نمی شود این قضیه را با شکل های هندسی ترسیم کرد. باید واقعی ترین و قابل لمس ترین کلمات را انتخاب کرد، حتی اگر شاعرانه نباشد. باید قالب را در این کلمات ریخت نه کلمات را در قالب. زیادی های وزن را باید چید و دور انداخت. خراب می شود؟ بشود". (مصاحبه ایرج گرگین با فروغ فرخ زاد)



به نظر می رسد که فیلم شما در باره جذام و جذامی ها است.اما شما قصد بیان موضوع و مفهومی عمیق تر از مسئله جذام داشته اید
ج: بله این طبیعی است که اگر من فقط می خواستم یک فیلمی راجع به جذام درست کنم خب یک فیلم محدود به مسئله جذام و جذام خانه می شد. یک فیلم جدی می شد. ولی این محل برای من یک نمونه ای بود، یک الگویی بود از یک چیز کوچک و فشرده شده از یک دنیای وسیعتر با تمام بیماری ها.ناراحتی ها و گرفتاری هایی که در آن وجود دارد. و من وقتی که می خواستم این فیلم را بسازم سعی کردم که به این محیط با یک چنین دیدی نگاه کنم. (شناخت نامه فروغ:شهناز مرادی کوچی- نشر قطره)



کاش می مردم و دوباره زنده می شدم و می دیدم که دنیا شکل دیگریست

دنیا این همه ظالم نیست و مردم این خسّتِ همیشگی خود را فراموش کرده اند

و هیچکس دور خانه اش دیوار نکشیده است (فروغ فرخ زاد)





www.nevisandegan.net