مرزپیما
خنیاگر در خون
تاريخ نگارش : ۱۶ مرداد ۱٣۹۵

این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:     بالاترین balatarin     دنباله donbaleh     yahoo Yahoo     delicious Delicious     facebook Facebook     twitter Twitter     google Google    

خنیاگر در خون

امروز سالروز قتل ناجوانمردانه ی شادروان فریدون فرخ زاد است، هنرمندی که عاشق ایران بود، عاشقانه زیست و ششم آگوست ۱۹۹۲ در خانه اش در شهر بن آلمان با عشق در خون خود فرو غلتید.
"باشد که روزگار ظلم نیز به سر آید و آفتاب بر آید و حقیقت در چهره ی مردم بدرخشد و عشق آن سپیده دمی گردد که به سوی آن گام بر می داریم. من با عشق به دنیا آمده ام، با عشق زندگی کرده ام و با عشق نیز از دنیا می روم تا آن چیزی که از من باقی می ماند فقط عشق باشد."
یادش گرامی
www.annahita.info


فریدون فرخ زاد

متولد ۱۹۳۶در تهران، شاعر، ترانه سرا، خواننده و هنرپیشه . او پس از پایان دبیرستان در سال ۱۹۵۸ به آلمان رفت، در رشته ی علوم سیاسی و فلسفه در مونیخ به تحصیل پرداخت و با دریافت مدرک دکترا فارغ التحصیل شد. فریدون فرخ زاد سرودن شعر را به شکل جدی در دهه ی شصت میلادی آغاز کرد و جوایزی چند دریافت نمود. نخستین کتاب شعر فریدون فرخ زاد "فصل دیگر" در سال ۱۹۶۴ با نقدی از یوهانس بوبرووسکی به چاپ رسید و سال ۱۹۶۹ دومین کتابش"در نهایت جمله آغاز است عشق" را در لس آنجلس به زبان فارسی انتشار داد.
فریدون فرخ زاد همچنین اشعاری به زبان آلمانی سرود. او سال ۱۹۶۷ به ایران بازگشت و چندین برنامه ی موفقیت آمیز در رادیو و تلویزیون اجرا نمود. فریدون فرخ زاد سال ۱۹۷۹ و کوتاه پس از انقلاب در ایران بازداشت شد، ولی توانست بگریزد، دوباره به آلمان باز گردد و همکاری اش را با رادیو و تلویزیون های ایرانی خارج از کشور در اروپا و آمریکا آغاز نماید. فریدون فرخ زاد در سال ۱۹۹۱ در فیلم "عشق من وین" در رل نخست این فیلم ایفای نقش کرد. او ششم آگوست ۱۹۹۲ در خانه اش در شهر بن آلمان با ضربه های چاقو به قتل رسید. فریدون فرخ زاد چون رهبر کردها عبدالرحمان قاسملو و تنی چند از مخالفان رژیم ایران در اروپا، یکی از قربانیان قتل های زنجیره ای است.



اندوه پاییز

پاییز اندوه خود را دارد
هنگامی که ترک اش می کنیم
اکنون دیگر تندیس های او
زیر آسمانی که ما با آن خود را می آراستیم
دگرگون می شوند
و خطوط دست هایش
در نهایت رسیدن
پوسیده می شوند
پرنده های قرمز روشن
روی رنگ های سایه
سینه می گسترند
یاد جفت های سبز عاشق
زیر برگ های ریخته، خود را پنهان می کنند

دیری نمی گذرد
بر می خیزند
و پرچم ها را تکه تکه می کنند
و آن گاه عطری ناشناخته
بادها را نوازش می کند
انسان در تبعید
بنای یادبودی ندارد
او کرم و گور
یا چیزی
که کسی آن را در قهوه خانه
فراموش کرده است



بعد از این

بعد از این عشق زبان دگری خواهد داشت
خلوت خانه مکان دگری خواهد داشت
بعد از این، آن همه اندیشه که از ریشه گریخت
مرتع سبز و جهان دگری خواهد داشت
بعد از این آن گله ی گم شده در مطلع عشق
نای تبدار شبان دگری خواهد داشت
بعد از این دست به دستی نرسد از سر قهر
مهربانی سیلان دگری خواهد داشت
بعد از این ابر ز باران نکشد درد فراق
غرش رعد توان دگری خواهد داشت
جویباری که به جز منزل مقصود ندید
چشمه آب روان دگری خواهد داشت

پاریس، ۲۰ مارس ۱۹۸۹



هستی

افسوس که از عشق به جز رنگ ندیدم
از دوست به جز خدعه و نیرنگ ندیدم
در سینه ی تبدار شرابی که دمی داشت
چندان صفتی جز صفت سنگ ندیدم
با چنگ به سازم زد و چون چنگ سخن گفت
از چنگ به جز لاشه ی آهنگ ندیدم
تقدیر، چو از عشق به توفان بلا زد
در دایره، غیر از غم آونگ ندیدم
چون شد همه والایی و بیداری مقصود
بر قبح زمان جامه ی فرهنگ ندیدم
گفتند که از عمر به جز عشق نبینیم
جز درد از این هستی دلتنگ ندیدم

پاریس، ۱۱ آوریل ۱۹۸۷



افسانه ی زندگی

دردا که سخن پر از سیاهی است
افسانه ی زندگی تباهی است
اشک است هر آن چه آب دریا ست
درد است هر آن چه فلس ماهی است
قلبی که درون سینه می سوخت
خاکستر نور صبحگاهی است
از حرف نمانده سایه یی بیش
توفان، سخن شکسته آهی است
مرغی که هوای آسمان داشت
پر بسته اسیر کوره راهی است
وان ابر که بر قلل می آویخت
آویزه ی گوش ذره کاهی است
ای عمر به درد ما بیاندیش
کاین درد، سرود پادشاهی است

پاریس، ۲۶ مارس ۱۹۸۷





www.nevisandegan.net