مرزپیما
آتش پنهان
تاريخ نگارش : ۴ آبان ۱٣۹۵

این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:     بالاترین balatarin     دنباله donbaleh     yahoo Yahoo     delicious Delicious     facebook Facebook     twitter Twitter     google Google    

آتش پنهان
فریدون مشیری
 
گرمی آتش خورشید فسرد
مهرگان زد به جهان رنگ دگر
پنجه ی خسته ی این چنگی پیر،
ره دیگر زد و اهنگ دگر
 
زندگی مرده به بیراه زمان
کرده افسانه ی هستی کوتاه
جز به افسوس نمی خندد مهر
جز به اندوه نمی تابد ماه
 
باز در دیده ی غمگین سحر،
روح بیمار طبیعت پیداست
باز در سردی لبخند غروب
رازها خفته ز ناکامی هاست
 
شاخه ها مضطرب از جنبش باد
در هم آویخته، می پرهیزند
برگ ها سوخته از بوسه ی مرگ
تک تک از شاخه فرو می ریزند
 
می کند باد خزانی خاموش،
شعله ی سرکش تابستان را
دست مرگ است و ز پا ننشیند،
تا به یغما نبرد بستان را
 
دلم از نام خزان می لرزد
زانکه من زاده ی تابستانم
شعر من آتش پنهان من است
روز و شب شعله کشد در جانم
 
می رسد سردی پاییز حیات
تاب این سیل بلاخیزم نیست
غنچه ام غنچه ی نشکفته به کام
طاقت سیلی پاییزم نیست!





www.nevisandegan.net