چند سروده از یزدان سلحشور

یزدان سلحشور/شاعر،نویسنده،منتقد[ادبی-سینمایی]،روزنامه‌نگار/متولد 13آذر1347

آثار منتشرشده:

در آینه[نگاهی به آثار نادر نادرپور]/ نشر مروارید

خداحافظ یزدان/مجموعه شعر/نشر آرویج

دیوان خشم/مجموعه شعر/نشر فرخ‌نگار[نشر ماهنامه کارنامه]

دارم احتجاب را زنده می‌کنم/مجموعه داستان/نشر امتداد

ژنرال به فرشته شلیک کرد/بازنویسی داستانی از هوارد فاوست برای نوجوانان/نشرامتداد

برخورد کوتاه/مجموعه داستان/نشر نصیرا

تایتانیک در خلیج فارس/مجموعه شعر/نشر نصیرا

کارت دعوت/گزینه آثار منتشره کاربران در سایت نقد داستان/کار مشترک با احسان رضایی/بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان

 

 

پایان غزل

 

چون عطر نان از خیال گرسنگان برمی‌خیزی

چون لقمه‌ای که کودک طلب کند

از خورشتی دست‌نایافتنی،

پدران را به گریه می‌اندازی

اغلب گفته‌ام که عشق به پای تو نمی‌رسد

آزادی به پای تو نمی‌رسد

تو چون نوازشی هستی که سگان کوچه

از دست پیرزنی طلب می‌کنند

که به پاره‌استخوانی لرزان

بیشتر شبیه است

به خاطر توست که شاعران به زندان می‌روند

به خاطر توست که حاکمان

با شعر شاعرانی که به زندان می‌روند

در مستی شبانه خود

در آغوش دلبران شبانه خود

گریه می‌کنند

چیزی به سپیده‌دم نمانده

فقیهان وضو می‌گیرند

ماهیگیران

موج‌ها را چون پتویی کنار می‌زنند

تا ماهیان برای بریان شدن از خواب برخیزند

چون اشک چشم و شرابی که از دست گزمگان بدر می‌برم،

هم باشکوهی هم رنج‌آور

دیروز گوسپندانی را دیدم

که زیبایی علف‌های ته دره را دیدند و پریدند

تمامش کن زندگی!

چترم باز نشد

می‌خواهم لااقل زیبایی ابرها را ببینم

                               13اسفند99

 

 

عوض شده است

 

می‌روم تا شکست بگذارم پشت سر هر چه هست بگذارم

کاه را پر گرفت بردارم کوه را هر چه پست بگذارم

چرخِ نیلوفری به «می» چرخ است چون نچرخد زمانه کی چرخ است؟

استکان تا پر است دنیا را، با فقیهانِ مست بگذارم

عشق اما هنوز منتظر است، دمِ در مثلِ سوز منتظر است

منِ پرکنده را بر آتش خواه، تا ز زه...نازِ شست بگذارم

قسم قاضیان به زر باشد، قسم مست چشم تر باشد

دار، سر خواست همچو منصورم، بر تنم چون سر است، بگذارم

باز کفرانِ هرچه نعمت کن، خوردنی چون غم است قسمت کن

زندگی! در بزن کرم این است، پیشِ تو هر چه هست بگذارم

امتحان...چونکه بوسه‌پرهیزی‌ست، کار ایوب...آخرش هیزی‌ست

عابدان...کافرانِ این قوم‌اند، عشق را...بت‌پرست بگذارم

بی‌شکیبم که خوبرویان را، بِبَرم تا لبِ نظرخواهی

«حُقّه» گرم است و بایدش هر دم، تا نفس هست...«بست» بگذارم!

سرقت از خوابِ مردمان زیباست، لااقل، لحظه‌ای...جهان زیباست

باش تا ماه را سرِ جایش، پلک را تا که بست، بگذارم

چون زمین و زمان عوض شده است، معنیِ نصفِ جان عوض شده است

گفت آهو که پیش چاقو آب-از گلو خون چو جَست- بگذارم

چون که هیچم نمانده جز دلِ تنگ، تکیه زن روح من! به پشتیِ سنگ

چه کنم میهمان حبیبِ خداست، بر پرم چون نشست، بگذارم

عجله...کارِ خوب شیطان است، صبر گاهی...گناه یزدان است

صبر یعنی که بوسه بردارم دست را روی دست بگذارم

                                                       اول دی99

image2

چیزهایی که داریم چیزهایی که نداریم

چگونه قهر می‌کند

گل با باران

کبوتر با بال‌هایش

و دزد با دیواری که از آن بالا می‌رود؟

سبدی از کلمات داشتم

دولت‌مردان

خریدارانی دست به جیبی‌اند

چگونه ماهی با روغنی که با چندین قلب

اشتیاق‌اش را نشان می‌دهد

قهر می‌کند؟

چگونه دستی که بر آستر جیبی خالی می‌کشی

همچون لمس پیراهنی که دلبری به تن کند

قلب را به تپش وا می‌دارد؟

با من قهر کن قهوه‌ای که در محقرترین کافه‌ی این شهر می‌نوشیدم

با من قهر کن عطری که متعلق به من نبودی

از پا به پا کردنم در گذر عطرفروشان به مشام می‌رسیدی

با من قهر کن زیباترینِ لقمه‌ها در زیباترینِ بشقاب‌ها

که از پسِ زیباترینِ شیشه‌ها می‌توان دیدت

در این عید میلادی

پنجره نمی‌تواند شیشه‌اش را عوض کند

تیر برق

گنجشک‌های روی سیم‌هایش را

و مرلین مونرو

دامنی را که این همه سال در هوا چرخ می‌خورده

اما

من خوشبختم

که سال‌ام را عوض می‌کنم

                     29آذر99

 

 

سال فیل

 

وطن از اتفاق له شده است

 و تن از اتفاق له شده است

«ما» فقط یک تصادفِ خبری‌ست

و «من» از اتفاق له شده است

از درختان نگو که زیرِ پا

 چمن از اتفاق له شده است

مرد یعنی «برو به زندان مرد!»

تا زن از اتفاق له شده است

شسته شد دست از جهان اما

دامن از اتفاق له شده است

زندگی، زنده ماند خُب چه کنم؟

مردن از اتفاق له شده است

فرض کن لاله جان به در برده

لادن از اتفاق له شده است

ای منیژه به چاه سنگ مزن!

بیژن از اتفاق له شده است

گفت آتش: «حلال کن ما را

خرمن از اتفاق له شده است»

سالِ فیل است دوست می‌گرید

دشمن از اتفاق له شده است

آه فولاد! بحث یزدان نیست

آهن از اتفاق له شده است

                    21آذر99

 

 

بیست بیست

 

صدای زیبایی دارد قناری

نه در بشقاب شام شما

تنِ نرمی دارد ابر

نه با نیزه‌ی چترتان که در قلبش فرو می‌رود

دلبرانه می‌نگرد ما را آهو

نه از نگاه تفنگی که نشانه رفته میانِ ابروانش را

عاشقِ همه چیز شده‌ام

حتی سکه‌هایی که روزگاری

به تلفن‌های عمومی می‌بخشیدم

هنگام دفن

هیچ از خود پرسیده‌اید که از چه

چهره‌ی مردگان می‌درخشد؟

مثل کفشی که برقش بیندازم

چهره‌ام را در روح‌ام دیده‌ام

مثل جنسی که به فروشگاه‌اش برمی‌گردانی

تا عوض‌اش کنی

زندگی

عوض‌ام کرده است

در خانه‌ام فقط پلیس ندارم

آشوب مثل آب شهری

از لوله‌ها به خانه‌ام رسیده است

در صدای بلندی دارد

وقتی که می‌بندمش

پنجره صدای بلندی دارد

زبان را تغییر داده‌اند

که نمی‌فهمم چه می‌گویند

همه چیز به افسانه می‌ماند

پیرمردی داریم در همسایگی‌ام

که در خیابان

برای عبور از دریای اتومبیل‌ها

عصایش را بلند می‌کند

ما صدایش می‌زنیم «موسی»

                        15آبان 99 

چند سروده از پوران کاوه

پوران کاوه - شاعر، نقاش و مترجم متولد ۱۳۳۰/۰۳/۲۲ - ساکن تهران
کارشناسی اقتصاد از دانشگاه ویسکانسین آمریکا
مجموعه اشعار منتشر،شده: صدای فاصله ها، بیا شبیه آفتاب باشیم، از سکوت ترانه می سازم،
گاهی شبیه رویای تو می شوم، بانوی پنجره های بی تاب، هوا طعم قهوه می دهد، اعتراف،
هیچ آینه ای تکرار من نیست، از تماشای تو بر می گردم، باران نبار، زمین جای خوبی نیست،
من - تو ، آه از خط فاصله، چیزی شبیه دلتنگی، قرارمان رآس ساعت دلواپسی
" به باران رسیده ها" (ترجمه گزیده اشعار معاصر جهان از انگلیسی به فارسی)
گزینه اشعار - انتشارات مروارید
راز مولانا - ترجمه - انتشارات نگاه
"حواس پنجگانه رو به شمایل حافظه" (روز نوشت ها) - انتشارات واژتاب

داور شعر ۸ دوره جشنواره شعر لیراو
شرکت، سخنرانی و ارائه مقاله در همایش های ادبی کشورهای کُره جنوبی و هند
مسئول صفحه شعر و ترجمه ی هفته نامه آوای پراو

برپائی نمایشگاه نقاشی:
در گالری بامداد، گالری کمال الملک، نمایشگاه گروهی در موزه هنرهای معاصر،
نمایشگاه در تالار صدا و سیمای کشور دبی و برپایی چند نمایشگاه در گالری های خصوصی

قصه ی ناتمام

شبیه فروتنی گندم ها
با صداقتی مداوم
بی خبر از آسیاب
بی خبر از تنورهای داغ وُ
لقمه ای نان
زیر دندان این و آن
لمیده بودم
در لذت آفتابی بی انکار
که قریب الوقوع
پرت شدم به حیات وحشتار عنکبوت های هزارساله
روی موهایم

جلبک های لال
بر حافظه ام

سیاهی آسمان، دور گلویم

دزدیده شدم در چرخشی معکوس
و ثبت در طبیعت بی جان.

از خیز تا خیزران

بغض هایمان را تقسیم کردیم
در خانه ای بی پنجره
بی نفس
دست وُ پا زدیم
میان شعرهای اهلی
زل زدیم به خفاش های آویزان
به فصل پیر بدون پروانه
صدای رویای ابرها را خوب می شنیدم
بدون سمعکی که جا ماند
پشت حصارهای بلند
لابه لای کوچه های سیاه
در خیابان های بی عابر
همانجا که زندگی گم شد

میان واقعه ای محتوم
کنار دیواری نمور
کلاغ ها
انگار در آوارگی شاخه های پوسیده
کسی را صدا می زنند.

فریاد خود ساخته

متولد شدم
نزدیکی های هزار وُ سیصد وُ سی وُ سه پُل
در فصلی لبریز از نقاشی های خدا
آسمان پُر از اشاره های بلند بود
دریا پُر از ناله های شبانه ی کویر
رامشگران در قاب های خالی
رپ خوان وُ رقصان
و حروف ابجد
راز دار انسان های جَلد یلدا

تصادفی نبود سنجاق شدن بند نافم به قلب مادر
اشتباه نبود غلت زدن هایم درون دایره ی باور
کف زنان آمده بودم به زاد روز زندگی
تمام حوصله ام عطر یاس داشت
خیالم تخت بود، اطاق خوابم بی تخت
تقصیر من نبود که رنگ ها سیاه
همه ی دانلودهای رنگ باخته ام شبیه هیچ

گذشتم از میان بهارهای نوک مدادی
و برنزه از زوزه ی گرگ ها
در عادت به یک خواب ممتد بی شماره
در رسیدن به ته تاریخی پتیاره
تصورات گالیله را دور می زنم
به ذهنیت هاوکینگ می رسم
در ضریب اعدادی مدرج
چشم هائی زُل می زنند به فرکانس های تنم
که از همه ی آنچه مردمک هایم نشان می دادند
زیباترست.

روزگار بلا تکلیف

همچون سوء تفاهمی بزرگ
تلنبارم در چشم های روزگار
کاش می شد به آینه یاد داد
صفت فاعلی انسان را
رازهای گُر گرفته ی کویر را
غرورهای دراز کشیده در کمرنگ های غبار گرفته را
که گمان بردند کمانه زده اند
دولنگی های آسمان را

چقدر صدایم درد می کند
طعم هوا تاریکترم می کند
شعورهای برفی یخ زده
سایه ها آویزان به هجومی زنگ زده
در امیدهایی بیدزده
زادروز زندگی را ورق می زنم
به دانلودهای رنگ باخته اش می رسم
به شمارش دندان های لق زندگی
همه ی عدالت های دزدیده شده
همه ی مزدورهای خانه زاد
زخم های حوصله ام عفونت کرده
زبانم ته کشیده تا عمق مساحتی سیاه
رگ هایم شرجی زده مثل بی طاقتی هوا
و مشکوک به نقطه چین ها
که تا ته تاریخ می روند وُ
هی مکث را نقطه می چپانند

نموداری تازه باید کشید
طوری که
صداقت شرف داشته باشد
نگاه ها ، سلامت روان
بلوط ها ، استواری کوه
جار زدن های من ، در گوش تو ، در گوش او
دست های الفبا ، شکل منظم گندم باشد در باور نان

نیامده ام که تنها از جمع مکسر گفته باشم
زندگی
از هیچ پنجره ای دست تکان نمی دهد
باید فکری به حال تاریخ کنیم
."شلوارش دوتا شده "

تهران

فردا شنبه است
نیلوفرهای زیبایی پیچیده اند دور بازوانم
کبوترهای سپیدی دلیرانه روی شانه هایم
اسب پیر تهران
شیهه زنان
می بَرد مرا به تماشای اتفاق های تازه
من به دنبال نعل خوش شانسی بر سم اش
به دنبال تکه های کنده شده از یال سفیدش
چسبیده به جاروی سپور خیابان
چسبیده به کمرگاه سگ زخمی زوزه کشان
لمیده در پیاده روی زمان
آغشته به بوی یاس های خاک گرفته ی سبزه میدان

کاوه ای ام درفش به دست و زنجیر بر شانه
آتش سوخته ای ام
در جستجوی رودی روانه
دست از پا درازتر ، خمیده وُ نالان
چشم دوخته به ساعت شنی ِ خواب رفته ، نگران
خودم را بغل می کنم
در آخرین پاگرد تهران

فردا شنبه است
بس کنید دردهای آرشه کشان
جفتک نیندازید کابوس های بی پایان
نقش تازه ای دارم از خاطره ی ژوپیتر در غارها
نقش تازه ای از خدایگان، زئوس و ونوس بر دیوارها
نقش تازه ای برای تمدید تاریخ انقضای ایران
با گردش پاهایم از شمال به جنوب
از شرق به غرب
با رقص سماع
با چرخیدن خورشید وُ
پای بریدن از طناب عوضی به سمت جهان

در آخرین قرارگاه
تن تهران ست، تندیسی رویایی
اسبی از استپ ها
یال هایی پیچان در بادها
رقصان روی رگ هایم
که پرنده ای ام
لا به لای انگشتان رافائل
پُر از نگاتیوهایی
برگشته از خودکشی
مثل هملت در پرده ی آخر

صبر کنید
می خواهم برای نجابت سر فرو کرده ی تهران
با وسعت موهای خاکستری اش
شعر تازه ای دست وُ پا کنم.

روز جهانی زن گرامی باد

هشتم مارس روز جهانی زن بر گلبانوان ایران و جهان فرخنده و گرامی باد
❤❤❤

باید

سروده ی ناهید باقری - گلداشمید
به مناسبت 8 مارس روز جهانی زن

باید بند کفشهایم را
محکمتر ببندم

راه می افتم
دربدرقه ی نگاه زنان،
ترس خورده و پنهان
از پس دریچه های بسته
پیش می روم
درسایه سار کبود دیوارها،
وگام می کوبم،
برسنگلاخ راهی ناهموار

هنوز منزل ها
تا مقصد باقیست
شاید
ازفصول باید گذشت
ویا ازسالیان

همگام نیمروزی پریده رنگ
قد راست می کنم
وسینه را سپر بلایی
که همواره در راه است.

صورتم را که هنوز
ازسیلی های شبانه سرخ است،
به بادهای شرقی می سپارم
و زیرضربه های پیاپی اش
به خود می گویم،
هراسی نیست
باید به پیش رفت
بند کفشهایم رامحکم بسته ام

چند سروده از فریدون فرخ زاد


بعد از این

بعد از این عشق زبان دگری خواهد داشت
خلوت خانه مکان دگری خواهد داشت
بعد از این، آن همه اندیشه که از ریشه گریخت
مرتع سبز و جهان دگری خواهد داشت
بعد از این آن گله ی گم شده در مطلع عشق
نای تبدار شبان دگری خواهد داشت
بعد از این دست به دستی نرسد از سر قهر
مهربانی سیلان دگری خواهد داشت
بعد از این ابر ز باران نکشد درد فراق
غرش رعد توان دگری خواهد داشت
جویباری که به جز منزل مقصود ندید
چشمه آب روان دگری خواهد داشت

پاریس 20 مارس 1989


اندوه پاییز

پاییز اندوه خود را دارد
هنگامی که ترک اش می کنیم
اکنون دیگر تندیس های او
زیر آسمانی که ما با آن خود را می آراستیم
دگرگون می شوند
و خطوط دست هایش
در نهایت رسیدن
پوسیده می شوند
پرنده های قرمز روشن
روی رنگ های سایه
سینه می گسترند
یاد جفت های سبز عاشق
زیر برگ های ریخته، خود را پنهان می کنند
دیری نمی گذرد
بر می خیزند
و پرچم ها را تکه تکه می کنند
و آن گاه عطری ناشناخته
بادها را نوازش می کند
انسان در تبعید
بنای یادبودی ندارد
او کرم و گور
یا چیزی ست
که کسی آن را در قهوه خانه فراموش کرده است.

هستی

افسوس که از عشق به جز رنگ ندیدم
از دوست به جز خدعه و نیرنگ ندیدم
در سینه ی تبدار شرابی که دمی داشت
چندان صفتی جز صفت سنگ ندیدم
با چنگ به سازم زد و چون چنگ سخن گفت
از چنگ به جز لاشه ی آهنگ ندیدم
تقدیر، چو از عشق به توفان بلا زد
در دایره، غیر از غم آونگ ندیدم
چون شد همه والایی و بیداری مقصود
بر قبح زمان جامه ی فرهنگ ندیدم
گفتند که از عمر به جز عشق نبینیم
جز درد از این هستی دلتنگ ندیدم

پاریس - 11 آوریل 1987

باور

سیاوش کسرایی

باور نمی کند دل من مرگ خویش را
نه، نه من این یقین را باور نمی کنم
تا همدم من است نفس های زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم

آخر چگونه گل خس و خاشاک می شود؟
آخر چگونه این همه رویای نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خاک می شود؟

در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دست ها به دعا مانده روز و شب
این ها چه می شود؟

آخر چگونه این همه عشاق بیشمار
آواره از دیار
یک روز بی صدا
در کوره راه ها همه خاموش می شوند؟

باور کنم که دخترکان سفید بخت
بی وصل و نا مراد
بالای بام ها و کنار دریچه ها
چشم انتظار یار سیه پوش می شوند؟

باور کنم که عشق نهان می شود به گور
بی آن که سرکشد گل عصیانیش ز خاک
باور کنم که دل
روزی نمی تپد
نفرین برین دروغ، دروغ هراسناک

پل می کشد به ساحل آینده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من ببوسه ی لب ها و دست ها
پرواز می کند
باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی
یک ره نظر کنند.

در کاوش پیاپی لب ها و دست هاست
کاین نقش آدمی
بر لوحه ی زمان
جاوید می شود.

این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روز بی گمان
سر می زند ز جایی و خورشید می شود.

تا دوست داریم
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه ی هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه یکی جان دوستدار
کی مرگ می تواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار؟

بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گل های یاد کس را پر پر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم.

می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود

- زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست -
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است.

شک

منیره پرورش
 
نفس ها وکلمات مخفی را
به خانه آوردیم
به تیترکتاب ها
کتاب ها رامثل پاره های دل سوزاندیم
خود را به دیوار
به در
به کوچه زدیم
از ما احساسات سطحی مانده بود،  بغض و رگه ای
از فراموشی و پایی
که می شد برهمه چیزگذاشت
پنجره به روز شک کرده است
پرده ها را آویخته ایم.

درس تاریخ

سیمین بهبهانی

دخترم تاریخ را تکرارکرد
قصه ی ساسانیان را باز گفت
تا به خاطر بسپرد آن قصه را
چون به پایان آمد، از آغاز گفت

بر زبانش هم چو طوطی می گذشت
آن چه با او گفته بود استاد او:
داستان اردشیر بابکان
قصه ی نوشیروان و داد او

قصه ای از آن شکوه و فرّ او
کز فروغش چشم گردون خیره شد
زان جلال ایزدی کز جلوه اش
مهر و مه در چشم دشمن تیره شد

تا بدان جا کز گذشت روزگار
داستان خسروان از یاد رفت
تا بدان جا کز نهیب تند باد
خوشه های زرنشان بر باد رفت

اشک گرمی در دو چشمش حلقه بست
بر کلامش لرزه ی اندوه ریخت
تا نبینم در نگاهش یأس را
دیده اش از دیده ی من می گریخت

گفت: دیدی با زبان پاک ما
کینه توزی های آن تازی چه کرد؟
گفتمش: فردوسی پاکیزه رای
دیدی اما در سخن سازی چه کرد؟

گفت: دیدی پتک شوم روزگار
بارگاه تاجداران را شکست ؟
گفتم اما اشک خاقانی چو لعل
تاج شد بر تارک « ایوان » نشست

گفت: از پرویز جز افسانه نیست
نیست باقی زان طلایی بوستان
گفتمش: با سعدی شیرین سخن
رو به سوی بوستان با دوستان

گفت: از چنگ نکیسا نغمه ای
از چه رو دیگر نمی آید به گوش ؟
گفتمش: با شعر حافظ نغمه ها
سر دهد در گوش پندارت سروش

گفت: در بنیان استغنای ما
آتشی فرهنگ سوز انگیختند
گفتم: اما سال ها بگذشت و باز
دست در دامان ما آویختند

لفظ تازی گوهری گر عرضه کرد
زادگاه گوهرش دریای ماست
در جهان ماهی اگر تابنده شد
آفتابش بوعلی سینای ماست

زیستن در خون ما آمیزه بود
نیستی را، روح ما هرگز ندید
ققنسی گر سوخت، از خاکسترش
ققنسی پرشورتر، آمد پدید

جسم ما کوه است، کوهی استوار
کوه را اندیشه از کولاک نیست
روح ما دریاست، دریایی عظیم
هیچ دریا را زتوفان باک نیست

آن همه سیلاب های خانه کن
سوی دریا آمد و آرام شد
هر که در سر پخت سودایی ز نام
پیش ما نام آوران گمنام شد

من یک زنم

نسرین بهجتی
تقدیم به تمام زنان دنیا

من یک زنم
من یک زنم ... مثل خواهرم
مثل همسایه ام ... مثل تو
گاه مثل یک عروسکم دست خودش
گیسوانم را رها می کند
چشمانم را سرمه می کشد
لپم را گلی می کند
گاه سوزن و نخم برای وصله جوراب دخترم
گاه کف صابونم برای پیرهن پسرم
من همان هزار دستانم
که هزار دست کم دارم!
گاه بس که خسته ام تنی تن مرا می کشد
اجاق لطف می کند و دل مرا
مارمالاد سرخ برای صبحانه فردا می سازد
من شعرهایم را در خواب می گویم
و با طلوع صبح بلند می گویم
صبح بخیر عزیزم نگران نباش
من شاعر نیستم!
بهترین جایگاه من کنار ظرفشویی ست
شعرهایم را بی اعتراض همه
برای ظرف ها دکلمه می کنم
ظرف ها کف می زنند
فردای آن روز رادیو شعر مرا می خواند
من شادیم را یک دور والس با جارو
کف آشپزخانه می رقصم
و به جای نماز ... چادرنماز مادرم را
به تعداد رکعت ها تند می بویم و می بوسم
آه خدا کند مردی که به اندازه ظرف های
آشپزخانه مرا باور نکرد
یک شب فقط یک شب
شعرهایم را فالگوش می نشست!؟

با من از هراس سخن مگو

ناهید باقری- گلداشمید
 
شگفتا!
که موریانه ی موذی هراس،
تنها می ماند
از نفس می افتد
و از جویدن جداره های اندیشه
وا می ماند،
آنجا که غزاله ی خوش خرام عشق،
از جنگل های سرسبز تمدن گذر می کند
و با هر توقف
گلی را می بوید،
از شگفتی انسان.
 
با من از هراس سخن مگو
که با جنگل های دنیا ایاق شده ام
و دامنم
به عطر گل های خوشبو آغشته است.

چند سروده از محمد رضا شفیعی کدکنی

image4  

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در سال ۱۳۱۸در کدکن به دنیا آمد. کدکن در آن زمان از توابع شهرستان نیشابور در خراسان به شمار می‌آمد ولی در تقسیمات کشوری کنونی به شهرستان تربت حیدریه ملحق شده‌است. شفیعی کدکنی دوره‌های دبستان و دبیرستان را در مشهد گذراند و چندی نیز به فراگیری زبان و ادبیات عرب، فقه، کلام و اصول سپری کرد٫ او مدرک کارشناسی خود را در رشتهٔ زبان و ادبیات پارسی از دانشگاه فردوسی و مدرک دکتری را نیز در همین رشته از دانشگاه تهران گرفت. او از جمله دوستان نزدیک مهدی اخوان ثالث شاعر خراسانی به شمار می‌رود و دلبستگی خود را به اشعار وی پنهان نمی‌کرد. دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، پنجشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۸ تهران را به مقصد آمریکا ترک کرد. او برای استفاده از یک فرصت مطالعاتی به دانشگاه پرینستون رفت و پس از نزدیک به ۹ ماه دوری از وطن به ایران بازگشت و پس از بازگشت به ایران بر سر کرسی تدریس خود در دانشگاه تهران حاضر شد.
شفیعی کدکنی سرودن شعر را از جوانی به شیوهٔ کلاسیک آغاز کرد٫ پس از چندی به سوی سبک نو مشهور به نیما یوشیج روی آورد. با نوشتن در کوچه باغ‌های نیشابور نام‌آور شد. آثار شفیعی را می‌توان به سه گروه تحقیقی-نظری،انتقادی و مجموعه اشعار تقسیم کرد. آثار انتقادی این نویسنده، شامل تصحیح آثار کلاسیک فارسی و نگارش مقالاتی در حوزه نظریه ادبی است. در میان آثار نظری شفیعی کدکنی کتاب موسیقی شعر جایگاهی ویژه دارد و در میان مجموعه اشعار در کوچه باغ‌های نشابور آوازه بیشتری دارد.
شعر سفر به خیر شاید پر‌آوازه‌ترین شعر وی باشد ...

به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم.

به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا، سرایم

سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه‌ها، به باران
برسان سلام ما را

 
بخوان، دوباره بخوان

بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب
که باغ‌ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان، تا کبوتران سپید
به آشیانه ی خونین دوباره برگردند
بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت‌ها گذرد
پیام روشن باران ز بام نیلی شب
که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد
ز خشک سال چه ترسی
که سد بسی بستند
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز
و در برابر شوق
در این زمانه عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب
تو خامشی که بخواند؟
تو می روی که بماند؟
که بر نهالک بی‌برگ ما ترانه بخواند؟
از این گریوه به دور
در آن کرانه ببین
بهار آمده
از سیم خاردار
گذشته
حریق شعله گوگردی بنفشه چه زیباست
هزار آینه جاریست
هزار آینه
به همسرایی قلب تو می تپد با شوق
زمین تهی دست ز رندان همین تویی تنها
که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

از بودن و سرودن

صبح آمده ست برخیز
بانگ خروس گوید
وین خواب و خستگی را
در شط شب رها کن
مستان نیم شب را
رندان تشنه لب را
بار دگر به فریاد
در کوچه ها صدا کن
خواب دریچه ها را
با نعره ی سنگ بشکن
بار دگر به شادی
دروازه های شب را
روبر سپیده وا کن
بانگ خروس گوید
فریاد شوق بفکن
زندان واژه ها را
دیوار و باره بشکن
و آواز عاشقان را
مهمان کوچه ها کن
زین بر نسیم بگذر
تا بگذری از این بحر
وز آن دو روزن صبح
در کوچه باغ مستی
باران صبحدم را
بر شاخه ی اقاقی
آیینه ی خدا کن
بنگر جوانه‌ها را
آن ارجمند ها را
کان تار و پود چرکین
باغ عقیم دیروز
اینک جوانه آورد
بنگر به نسترن ها
بر شانه های دیوار
خواب بنفشگان را
با نغمه ای در آمیز
و اشراق صبحدم را
در شعر جویباران
ار بودن و سرودن
تفسیری آشنا کن
بیداری زمان را
با من بخوان به فریاد
ور مرد خواب و خفتی
روسر بنه به بالین تنها مرا رها کن

صدای بال ققنوسان

پس از چندین فراموشی و خاموشی
صبور پیرم  
ای خنیاگر پارین و پیرارین
چه وحشتناک خواهد بود
آوازی که از چنگ تو برخیزد  
چه وحشتناک خواهد بود
 آن آواز
که از حلقوم این صبر هزاران ساله برخیزد  
نمی دانم در این چنگ غبار آگین  
تمام سوکوارانت  
که در تعبید تاریخ اند  
دوباره باز هم آوای غمگین شان
طنین شوق خواهد داشت؟  
شنیدی یا نه آن آواز خونین را؟  
نه آواز پر جبریل  
صدای بال ققنوسان صحراهای شبگیر است  
که بال افشان مرگ دیگر ی  
در آرزوی زادنی دیگر  
حریقی دودناک افروخته  
در این شب تاریک  
در آن سوی بهار و آن سوی پاییز  
نه چندان دور  
همین نزدیک  
بهار عشق سرخ است این و عقل سبز