چند سروده از احسان آشوری

احسان آشوری متولد ۱۳۵۹ در شهر اراک. دانش آموخته کارشناسی ارشد مهندسی معدن-اکتشاف دانشگاه صنعتی اصفهان و کارشناسی دانشگاه تهران

دیوار
دور نگاه حادثه دیوار می کشیم
رنج از درون بستهِ بیمار می کشیم
تقصیر کیست واژه های کور و بد ادا
از این دل شکستهِ خود زار می کشیم
در حرفهای مبهم خود به این و آن
فریاد وامصیبت تکرار می کشیم
دندان ما درید  دل و روده و جگر
پاکت به پاکتش غم سیگار می کشیم
بتهای این منم به درون شعله می کشد
نقش از خدای مبهم پندار می کشیم
وجدان پرست و مکافات بر قرار
باری به دوش خستهِ اقرار می کشیم
دم می زنیم از غم و دردی که مبهم است
در پرده ها که پردهِ انکار می کشیم

عشق
ردپای عشق را در صحبت دیوانه باید بشنوی
وصف حال شمع را در سوزش پروانه باید بشنوی
نغمه های سرد بلبلها درون کوچه های تنگ و تار
از زبان مرغ بی سر قصه ی جانانه باید بشنوی
این نداهای غروب آلوده و نیرگهای سرخگون
غربت ما را درون خالی میخانه باید بشنوی
هر سحرگاهی برای پیک یارت شوق پایت می دود
زوزه ی باد صبا را در  مسیر وادی ویرانه باید بشنوی
هی هیِ اسب زمان در گردش این آسمان پر شتاب
از عبور رودها در بستر حیرانی مستانه باید بشنوی
ناله ها هر سو به سویی می دوند و می روند تا دورها
این صدای خشم را در وحشت ویرانی کاشانه باید بشنوی
غافل از احوال خود، احوال دلهای خراب
از دل خونین نوای شورش رندانه باید بشنوی

زندگی
نوشتم با دو چشمت زندگی را
تمام وسعت آسودگی را
از این دریای وحشیِ نگاهت
به ساحل می برم آشفتگی را
برایم رازهای سر به مهری
تبسم می زنی پیچیدگی را
به لبخندی خزان را سبز کردی
تحول داده ای دلدادگی را
تو لیلی وار و من مجنون مجنون
تو وسعت داده ای دیوانگی را
به این سیمای نورانی درخشان
فراوان کرده ای پروانگی را
به این حسن و به این روی و به اخلاق
مشوش کرده ای فرزانگی را
در این ویرانه های دل بریدن
مقدر کرده ای سر زندگی را
از این جان و از این تنهای بی کس
رهاندی از تنم دلمردگی را

ماه مه در تهران

ماه مه در تهران
سروده ی ناهید باقری - گلداشمید
به مناسبت روز جهانی کارگر

هراس
چترگونه
سایه گسترده است بر سر شهر
و قلب ها
بی انضباطی تپش را
تجربه می کند شب و روز
امید مجروح
از خانه ای به خانه ای می گریزد
از کارگاهی به کارخانه ای
در این میانه ماه "مه"
آواره ای غریب را می ماند
که تبسم زیبایش
دست آویزی است میان شب و چوبه ی اعدام

چند سروده از رضا عابد

رضا عابد شاعر، نویسنده و منتقد، متولد ۱۳۳۵ لاهیجان، دبیر سابق ریاضی
نفر دوم برگزیده در مسابقات مقاله نویسی استان گیلان سال۱۳۵۱
سابقه یک دوره همکاری مستمر با روزنامه ها و مجلات ادبی در زمینه طنز و نقد
چاپ شعر و داستان و نقد در مجله های  ادبی از سال ۱۳۵۶
چاپ شعر و نقد و داستان در سایت های  ادبی حضور، پیاده رو، شهرگان و ...
حضور به عنوان کارشناس ادبی در چندین برنامه رادیویی
چاپ مجموعه داستان " تابلویی برای محله" سال ۱۳۷۷
چاپ رمان " گیلان شاه" سال ۱۳۷۸
چاپ مجموعه نقد" ده نقد" ۱۳۹۷
چاپ داستان و نقد داستان در جلد اول " داستان های محبوب من" علی اشرف درویشیان
چاپ داستان در کتاب شماره اول کانون نویسندگان سال ۱۳۷۸
چاپ و نقد داستان در آنتولوژی نویسندگان گیلان با عنوان " از مه تا کلمه" انتشارات دشتسان سال۱۳۸۱
چاپ شعر و ترجمه به زبان کردی در کتاب " شعر معاصر ایران" به کوشش محمد مرادی نصار سال ۱۳۹۶
چاپ نقد ادبی بر آثار بختیار علی به زبان کردی همراه با ترجمه مریوان ۲۰۱۷ حلبچه ای در سلیمانیه
حضور در جشنواره ادبی گلاویژ اقلیم کردستان سال ۲۰۱۸ در همراهی با هیئت ایرانی و ایراد سخنرانی با عنوان
"در شهادت روشنفکری"
شرکت فعال به عنوان منتقد ادبی در جلسات گوناگون ادبی از شعر و داستان و نقد و ترجمه
پایه گذار و عضو اولیه بسیاری از انجمن های ادبی در سطح کرج چون انجمن قلم ، قطره، فانوس ادب و ...
داوری چندین مسابقه داستان نویسی و شعر در سطح کشور جایزه بیژن نجدی و دانشگاه بیرجند و جشنواره داستان کوتاه لنگرود و ...

باران

باران
اگر همچنان شلاقی ببارد
من را می‌رساند
به تو
کنار همان کارخانه‌ی دندان ریخته
در جاده‌ی پیر و کم حرف
و همه‌ی بوته‌های قد و نیم‌قد چای
رج به رج نشسته بردامنه‌ی کوه
در تیر رس بقعه‌ی شیخ زاهد
می‌رساند
به انگشتان تو در لمس بیهوده‌ی دسته‌ی چتر
و گفتن از دهان تو: " بارون یه رشته‌ی خشک برا ما نذاشته ..."
و باز می‌رساند!
به همان حرف‌های تشنه و ترک خورده در شهر خیس
در فاصله‌ی تکراری
از نان و دندان

کرونا

دانسته‌های  کرونا از رمز و رازها
کسری از زندگی ناکرده‌ی ما را
لخت وعریان می‌کند
در کوچه و پس کوچه‌های رمان
طاعون
کوری
کرگدن
و ...
جان می کند از ضدعفونی کردن‌های جسم 
دست‌های ما را می‌گیرد
می‌برد سمت اولین چهار راه
دوربین برادر بزرگه را نشان می‌دهد
آنقدر ترس و لرز در جان انداخته
تا در اندازه‌گیری مساحت‌ها، "کاف" شویم در قصر کافکابعد، سر به زیر و مطیع و خو کرده و
گرفته یا نگرفته
پناه ببریم
به دنیای قشنگ و نو
فرصت غنیمت شمرده
با ویدئو‌های دنیای مجازی حال کنیم
پر و پیمان و سیراب از همه حفظ کردن‌ها
تمام فارنهایت 451 را
با رد برد بری و فرانسوا تروفو یکجا سر بکشیم
فهم‌مان اندکی بالاتر رفته
درک کنیم همه الکل‌ها متانول نیستند
دیگر جان کسی هم به خطر نمی‌افتد
 باقی بقای عمر خودمان شده
 و خیال‌های همگی جمع از جانب متولیان امور
که رشته‌ها را برای ما پنبه‌زاران می‌کنند

بی قرار

باد
رفیق دریا می‌شود
وقتی بی من، قدم می‌زنی
در ساحل کمرو و خجالتی
شن‌های بازیگوش
تمام وقت
با لمس پاهای تو
قلب‌های کوچک خود را
می دهند به باد
محبوب من!
هیچ می‌دانی
این گوش ماهی پیر
نشسته کنار پنجره اتاق
دور از دریا و شن
 آرام و قرار من را
برده امشب

دوست داشتن تو

دوست داشتن تو
در امتداد بهاری است
که در تن اتفاق می‌افتد
تا باور کنی شکوفه باران را
برای پس زدن همه ویروس‌ها
لبخندی که همزمان می‌نشیند بر لب‌های عمو نوروز
تا جمشید جم
و
در پیچ و تاب خوردن‌ها
می‌رسد به حاکمان ویروسی همه دوران
با تمام سرفه‌های خشک تاریخی
در سرزمین حافظ و فردوسی و خیام
که شاملوی شاعر
به روز و روزگاران
حاکمانش را مشنگ‌ خوانده بود
با دروغ‌های سنجاق شده به ناف‌شان
هنوز هم وقیحانه خرج می‌کنند
خرج
خرج
خرج ...
حیف است بیشتر از این
خاطرها مکدر شودا
در این جمع خوردن بی‌مالیات
نوروز و بهار و شکوفه

این روزها

این روزها
با ریه‌هایی سر می‌کنم
که حضورشان با آنات آمیخته‌اند
زمان را در عصب‌هایم می‌دوانند
همه صیادانی که با من در لوتکا نشستند
هنوز هم در شب‌های تار از دهان نیاکان می‌خوانند
برای مست کردن ماهی‌ها
برنجکارانی که در مرز مرز بیجا‌رها
با سیالیت ذهنم راه می‌روند
سراجور  و  سراجیر
می‌کارند و درو می‌کنند
ساقه‌های طلایی سیراب شده از عاشقیت را
در چپ چپ نگاه 
زالوهای چشم چران و ساق دوست
دخترکان چای چین باغ‌ها
که گل‌های روسری‌هاشان را
از باغ‌های قلب من دزدیده‌اند
گالش‌های کوهپایه‌های اسپیلی و دیلمان
با یک سینه سخن از چریک‌های سیاهکل
زنان گوله ماست بر دوش شلیته‌پوش
که همه صبحگاهان نم گرفته برای من خواندند
تصنیف‌های قدیمی را به بهانه‌ی دلتنگی رعنا
آه! هیچگاه نمی‌توانم از ابریشم خیال خود چشم برگیرم
شهر من به هزاران هزار روایت از آن نام گرفته
رفاقتم را با کرم‌های ابریشم
تا آخرعمر با خود خواهم داشت
خزیدن نرم نرمک‌شان روی برگ‌های پهن توت
ملچ ملچ کردن‌های سبزشان
شکل‌گیری پروانه‌ای از پروانه‌ی رویاهای من
که در بال‌بال زدن پروانه‌ای دیگر آن سوی جهان
خود را تجسد می‌بخشد
تا مرا از پیله‌گی تن برهاند
همواره همدوشم
با جنگل‌های لونک و دیلمان
با درختان مازو و لیلکی و توسه
پلت و کیش و شب‌خسب
با کاسپین که هنوز باور دارم آبی بودن خود را
از دو چشم دختری دزدیده
که کتاب شعر فروغ را در کوچه‌ای پر از آواز قورباغه 
بعدازظهری ملس از دستم قاپید
دمسازم
با درفک و سماموس و کاکو
با جلیقه‌های پشمی و گالوش‌ها و چادر شب‌ها
با چشم‌های زاغ همه کاس آقاها
با گیس‌های بافته شده‌ی همه گلنارها
... اینروزها
ریه‌هایم  را پر می‌کنم
با نفس همه پزشکان و پرستاران
که وام‌دار چشمان نرجس هستند

چند سروده از پویان مقدسی

پویان مقدسی متولد 29 خرداد 1361 در تهران است و فوق لیسانس خود را در رشته‌ی تربیت بدنی و علوم ورزشی از دانشگاه تربیت معلم گرفته است. او تاکنون یک مجموعه داستان با عنوان "بزرگراه شلوغ دلشوره" توسط انتشارات مروارید در تهران، یک مجموعه شعر با عنوان "کاش می‌توانستم انار بدهم" و یک داستان بلند با عنوان "تابستان 65" توسط انتشارات اچ اند اس مدیا در لندن و یک نمایشنامه‌ی تک پرده‌ای با عنوان "سان دیدن از واژه‌ها در سور تفتیش" را از طریق انتشارات روناک در هلند به چاپ رسانده‌ است. او در زمینه ترانه سرایی هم فعال است و چند ترانه‌اش توسط آهنگسازانی چون اسفندیار منفردزاده و زنده یاد آندرانیک آساطوریان و شوبرت آواکیان ساخته و توسط صداهایی چون گلشیفته فراهانی، ابی، داریوش، احمد رضا نبی‌زاده، هانی نیرو و فرآواز به اجرا در آمده است. او در حال حاضر در وین زندگی می‌کند.

در این بلوا

آتش شعله می‌کشد از دهانِ اژدهاییِ زمان
و تن‌های تاول‌پوش را زِله می‌کند
برمی‌خیزد از قلبِ این زمینِ سوخته دودی زرد،
که چاک می‌دهد سینه‌ی آسمانِ توسل را
عجب سکوتی ست در این بلوا
نیست آخرالزمانی در چشم‌انداز
این‌جا زمینی گرد است،
که هزاران سال دیگر
زیر پاهای سکون خواهد چرخید
و آن‌چه می‌بارد تزاید هزارچهره‌ی درد است
بر دست‌هایی مقوایی!

هفت ضربه

زن را پس می‌دهد
با دو چشم باز
و هفت زخم آماس
که ردِّ دست‌های مردی بر آن‌ها مانده
یک دشنه
هفت ضربه
و انگار تنها دریا
برای شستن خون با شهر هم‌دست نشده است
جنازه بر ساحل
میان قلوه‌سنگ‌ها و خزه‌ها
با چشم‌ها و زخم‌های باز
به شهر
به صحنه‌ی جنایت بازگشته است

دوستت دارم

آن‌قدر واژه‌ها را بر کاغذها تازیانه زده‌اند،
آن‌قدر شاعران را در خیابان‌ها خفه کرده‌اند،
که برای حرف‌ زدن با تو
به سپیدی لابه‌لای سطرها پناهنده شده‌ام
آن‌جا که هیچ ردپایی از زخم‌هایم به جا نمی‌ماند
تا می‌نویسم آه
تو می‌توانی بخوانی گلوله
و تا می‌نویسم اتاقِ بی‌پنجره
زندانی مخوف در برابر چشم‌هایت ظاهر می‌شود
گندم همان گرسنگی ست
شب‌ بختکی چسبناک
جاده‌ مرا را به مقصد تبعید بلعید
و رنگ سرخ همه‌جا خون است
من تو را دوست دارم
و حالا از گل‌سرخی خواهم نوشت که هزار معنا می‌دهد

کشتزارهای مسلسل

در چشم‌اندازهای مکرر
در این کشتزارهای وسیع مسلسل
بر شاخه‌شاخه‌های فلزیِ هر بوته،
چیزی جز گلوله نمی‌روید
من گرسنه‌ام
ما گرسنه‌ایم
و سیر گلوله می‌خوریم

مفهوم پنجره‌ها

خانه بوی نا گرفته بود
پنجره‌ را باز کردم
اضطراب با نخستین نسیم از راه رسید
و پیچد توی موهایم
و تنم را یک‌باره طواف کرد
از سَر
تا پای فقراتِ ایستا
دنم ‌لرزید
نباید این‌طور باشدنباید این هوا،
نباید این نسیم پیام‌آوران استیصال باشند
افق دودآلود است
آسمان کوتاه‌تر شده است و پنجره‌ها نیز مفهوم خود را از دست داده‌اند

چند سروده از یزدان سلحشور

یزدان سلحشور/شاعر،نویسنده،منتقد[ادبی-سینمایی]،روزنامه‌نگار/متولد 13آذر1347

آثار منتشرشده:

در آینه[نگاهی به آثار نادر نادرپور]/ نشر مروارید

خداحافظ یزدان/مجموعه شعر/نشر آرویج

دیوان خشم/مجموعه شعر/نشر فرخ‌نگار[نشر ماهنامه کارنامه]

دارم احتجاب را زنده می‌کنم/مجموعه داستان/نشر امتداد

ژنرال به فرشته شلیک کرد/بازنویسی داستانی از هوارد فاوست برای نوجوانان/نشرامتداد

برخورد کوتاه/مجموعه داستان/نشر نصیرا

تایتانیک در خلیج فارس/مجموعه شعر/نشر نصیرا

کارت دعوت/گزینه آثار منتشره کاربران در سایت نقد داستان/کار مشترک با احسان رضایی/بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان

 

 

پایان غزل

 

چون عطر نان از خیال گرسنگان برمی‌خیزی

چون لقمه‌ای که کودک طلب کند

از خورشتی دست‌نایافتنی،

پدران را به گریه می‌اندازی

اغلب گفته‌ام که عشق به پای تو نمی‌رسد

آزادی به پای تو نمی‌رسد

تو چون نوازشی هستی که سگان کوچه

از دست پیرزنی طلب می‌کنند

که به پاره‌استخوانی لرزان

بیشتر شبیه است

به خاطر توست که شاعران به زندان می‌روند

به خاطر توست که حاکمان

با شعر شاعرانی که به زندان می‌روند

در مستی شبانه خود

در آغوش دلبران شبانه خود

گریه می‌کنند

چیزی به سپیده‌دم نمانده

فقیهان وضو می‌گیرند

ماهیگیران

موج‌ها را چون پتویی کنار می‌زنند

تا ماهیان برای بریان شدن از خواب برخیزند

چون اشک چشم و شرابی که از دست گزمگان بدر می‌برم،

هم باشکوهی هم رنج‌آور

دیروز گوسپندانی را دیدم

که زیبایی علف‌های ته دره را دیدند و پریدند

تمامش کن زندگی!

چترم باز نشد

می‌خواهم لااقل زیبایی ابرها را ببینم

                               13اسفند99

 

 

عوض شده است

 

می‌روم تا شکست بگذارم پشت سر هر چه هست بگذارم

کاه را پر گرفت بردارم کوه را هر چه پست بگذارم

چرخِ نیلوفری به «می» چرخ است چون نچرخد زمانه کی چرخ است؟

استکان تا پر است دنیا را، با فقیهانِ مست بگذارم

عشق اما هنوز منتظر است، دمِ در مثلِ سوز منتظر است

منِ پرکنده را بر آتش خواه، تا ز زه...نازِ شست بگذارم

قسم قاضیان به زر باشد، قسم مست چشم تر باشد

دار، سر خواست همچو منصورم، بر تنم چون سر است، بگذارم

باز کفرانِ هرچه نعمت کن، خوردنی چون غم است قسمت کن

زندگی! در بزن کرم این است، پیشِ تو هر چه هست بگذارم

امتحان...چونکه بوسه‌پرهیزی‌ست، کار ایوب...آخرش هیزی‌ست

عابدان...کافرانِ این قوم‌اند، عشق را...بت‌پرست بگذارم

بی‌شکیبم که خوبرویان را، بِبَرم تا لبِ نظرخواهی

«حُقّه» گرم است و بایدش هر دم، تا نفس هست...«بست» بگذارم!

سرقت از خوابِ مردمان زیباست، لااقل، لحظه‌ای...جهان زیباست

باش تا ماه را سرِ جایش، پلک را تا که بست، بگذارم

چون زمین و زمان عوض شده است، معنیِ نصفِ جان عوض شده است

گفت آهو که پیش چاقو آب-از گلو خون چو جَست- بگذارم

چون که هیچم نمانده جز دلِ تنگ، تکیه زن روح من! به پشتیِ سنگ

چه کنم میهمان حبیبِ خداست، بر پرم چون نشست، بگذارم

عجله...کارِ خوب شیطان است، صبر گاهی...گناه یزدان است

صبر یعنی که بوسه بردارم دست را روی دست بگذارم

                                                       اول دی99

image2

چیزهایی که داریم چیزهایی که نداریم

چگونه قهر می‌کند

گل با باران

کبوتر با بال‌هایش

و دزد با دیواری که از آن بالا می‌رود؟

سبدی از کلمات داشتم

دولت‌مردان

خریدارانی دست به جیبی‌اند

چگونه ماهی با روغنی که با چندین قلب

اشتیاق‌اش را نشان می‌دهد

قهر می‌کند؟

چگونه دستی که بر آستر جیبی خالی می‌کشی

همچون لمس پیراهنی که دلبری به تن کند

قلب را به تپش وا می‌دارد؟

با من قهر کن قهوه‌ای که در محقرترین کافه‌ی این شهر می‌نوشیدم

با من قهر کن عطری که متعلق به من نبودی

از پا به پا کردنم در گذر عطرفروشان به مشام می‌رسیدی

با من قهر کن زیباترینِ لقمه‌ها در زیباترینِ بشقاب‌ها

که از پسِ زیباترینِ شیشه‌ها می‌توان دیدت

در این عید میلادی

پنجره نمی‌تواند شیشه‌اش را عوض کند

تیر برق

گنجشک‌های روی سیم‌هایش را

و مرلین مونرو

دامنی را که این همه سال در هوا چرخ می‌خورده

اما

من خوشبختم

که سال‌ام را عوض می‌کنم

                     29آذر99

 

 

سال فیل

 

وطن از اتفاق له شده است

 و تن از اتفاق له شده است

«ما» فقط یک تصادفِ خبری‌ست

و «من» از اتفاق له شده است

از درختان نگو که زیرِ پا

 چمن از اتفاق له شده است

مرد یعنی «برو به زندان مرد!»

تا زن از اتفاق له شده است

شسته شد دست از جهان اما

دامن از اتفاق له شده است

زندگی، زنده ماند خُب چه کنم؟

مردن از اتفاق له شده است

فرض کن لاله جان به در برده

لادن از اتفاق له شده است

ای منیژه به چاه سنگ مزن!

بیژن از اتفاق له شده است

گفت آتش: «حلال کن ما را

خرمن از اتفاق له شده است»

سالِ فیل است دوست می‌گرید

دشمن از اتفاق له شده است

آه فولاد! بحث یزدان نیست

آهن از اتفاق له شده است

                    21آذر99

 

 

بیست بیست

 

صدای زیبایی دارد قناری

نه در بشقاب شام شما

تنِ نرمی دارد ابر

نه با نیزه‌ی چترتان که در قلبش فرو می‌رود

دلبرانه می‌نگرد ما را آهو

نه از نگاه تفنگی که نشانه رفته میانِ ابروانش را

عاشقِ همه چیز شده‌ام

حتی سکه‌هایی که روزگاری

به تلفن‌های عمومی می‌بخشیدم

هنگام دفن

هیچ از خود پرسیده‌اید که از چه

چهره‌ی مردگان می‌درخشد؟

مثل کفشی که برقش بیندازم

چهره‌ام را در روح‌ام دیده‌ام

مثل جنسی که به فروشگاه‌اش برمی‌گردانی

تا عوض‌اش کنی

زندگی

عوض‌ام کرده است

در خانه‌ام فقط پلیس ندارم

آشوب مثل آب شهری

از لوله‌ها به خانه‌ام رسیده است

در صدای بلندی دارد

وقتی که می‌بندمش

پنجره صدای بلندی دارد

زبان را تغییر داده‌اند

که نمی‌فهمم چه می‌گویند

همه چیز به افسانه می‌ماند

پیرمردی داریم در همسایگی‌ام

که در خیابان

برای عبور از دریای اتومبیل‌ها

عصایش را بلند می‌کند

ما صدایش می‌زنیم «موسی»

                        15آبان 99 

چند سروده از پوران کاوه

پوران کاوه - شاعر، نقاش و مترجم متولد ۱۳۳۰/۰۳/۲۲ - ساکن تهران
کارشناسی اقتصاد از دانشگاه ویسکانسین آمریکا
مجموعه اشعار منتشر،شده: صدای فاصله ها، بیا شبیه آفتاب باشیم، از سکوت ترانه می سازم،
گاهی شبیه رویای تو می شوم، بانوی پنجره های بی تاب، هوا طعم قهوه می دهد، اعتراف،
هیچ آینه ای تکرار من نیست، از تماشای تو بر می گردم، باران نبار، زمین جای خوبی نیست،
من - تو ، آه از خط فاصله، چیزی شبیه دلتنگی، قرارمان رآس ساعت دلواپسی
" به باران رسیده ها" (ترجمه گزیده اشعار معاصر جهان از انگلیسی به فارسی)
گزینه اشعار - انتشارات مروارید
راز مولانا - ترجمه - انتشارات نگاه
"حواس پنجگانه رو به شمایل حافظه" (روز نوشت ها) - انتشارات واژتاب

داور شعر ۸ دوره جشنواره شعر لیراو
شرکت، سخنرانی و ارائه مقاله در همایش های ادبی کشورهای کُره جنوبی و هند
مسئول صفحه شعر و ترجمه ی هفته نامه آوای پراو

برپائی نمایشگاه نقاشی:
در گالری بامداد، گالری کمال الملک، نمایشگاه گروهی در موزه هنرهای معاصر،
نمایشگاه در تالار صدا و سیمای کشور دبی و برپایی چند نمایشگاه در گالری های خصوصی

قصه ی ناتمام

شبیه فروتنی گندم ها
با صداقتی مداوم
بی خبر از آسیاب
بی خبر از تنورهای داغ وُ
لقمه ای نان
زیر دندان این و آن
لمیده بودم
در لذت آفتابی بی انکار
که قریب الوقوع
پرت شدم به حیات وحشتار عنکبوت های هزارساله
روی موهایم

جلبک های لال
بر حافظه ام

سیاهی آسمان، دور گلویم

دزدیده شدم در چرخشی معکوس
و ثبت در طبیعت بی جان.

از خیز تا خیزران

بغض هایمان را تقسیم کردیم
در خانه ای بی پنجره
بی نفس
دست وُ پا زدیم
میان شعرهای اهلی
زل زدیم به خفاش های آویزان
به فصل پیر بدون پروانه
صدای رویای ابرها را خوب می شنیدم
بدون سمعکی که جا ماند
پشت حصارهای بلند
لابه لای کوچه های سیاه
در خیابان های بی عابر
همانجا که زندگی گم شد

میان واقعه ای محتوم
کنار دیواری نمور
کلاغ ها
انگار در آوارگی شاخه های پوسیده
کسی را صدا می زنند.

فریاد خود ساخته

متولد شدم
نزدیکی های هزار وُ سیصد وُ سی وُ سه پُل
در فصلی لبریز از نقاشی های خدا
آسمان پُر از اشاره های بلند بود
دریا پُر از ناله های شبانه ی کویر
رامشگران در قاب های خالی
رپ خوان وُ رقصان
و حروف ابجد
راز دار انسان های جَلد یلدا

تصادفی نبود سنجاق شدن بند نافم به قلب مادر
اشتباه نبود غلت زدن هایم درون دایره ی باور
کف زنان آمده بودم به زاد روز زندگی
تمام حوصله ام عطر یاس داشت
خیالم تخت بود، اطاق خوابم بی تخت
تقصیر من نبود که رنگ ها سیاه
همه ی دانلودهای رنگ باخته ام شبیه هیچ

گذشتم از میان بهارهای نوک مدادی
و برنزه از زوزه ی گرگ ها
در عادت به یک خواب ممتد بی شماره
در رسیدن به ته تاریخی پتیاره
تصورات گالیله را دور می زنم
به ذهنیت هاوکینگ می رسم
در ضریب اعدادی مدرج
چشم هائی زُل می زنند به فرکانس های تنم
که از همه ی آنچه مردمک هایم نشان می دادند
زیباترست.

روزگار بلا تکلیف

همچون سوء تفاهمی بزرگ
تلنبارم در چشم های روزگار
کاش می شد به آینه یاد داد
صفت فاعلی انسان را
رازهای گُر گرفته ی کویر را
غرورهای دراز کشیده در کمرنگ های غبار گرفته را
که گمان بردند کمانه زده اند
دولنگی های آسمان را

چقدر صدایم درد می کند
طعم هوا تاریکترم می کند
شعورهای برفی یخ زده
سایه ها آویزان به هجومی زنگ زده
در امیدهایی بیدزده
زادروز زندگی را ورق می زنم
به دانلودهای رنگ باخته اش می رسم
به شمارش دندان های لق زندگی
همه ی عدالت های دزدیده شده
همه ی مزدورهای خانه زاد
زخم های حوصله ام عفونت کرده
زبانم ته کشیده تا عمق مساحتی سیاه
رگ هایم شرجی زده مثل بی طاقتی هوا
و مشکوک به نقطه چین ها
که تا ته تاریخ می روند وُ
هی مکث را نقطه می چپانند

نموداری تازه باید کشید
طوری که
صداقت شرف داشته باشد
نگاه ها ، سلامت روان
بلوط ها ، استواری کوه
جار زدن های من ، در گوش تو ، در گوش او
دست های الفبا ، شکل منظم گندم باشد در باور نان

نیامده ام که تنها از جمع مکسر گفته باشم
زندگی
از هیچ پنجره ای دست تکان نمی دهد
باید فکری به حال تاریخ کنیم
."شلوارش دوتا شده "

تهران

فردا شنبه است
نیلوفرهای زیبایی پیچیده اند دور بازوانم
کبوترهای سپیدی دلیرانه روی شانه هایم
اسب پیر تهران
شیهه زنان
می بَرد مرا به تماشای اتفاق های تازه
من به دنبال نعل خوش شانسی بر سم اش
به دنبال تکه های کنده شده از یال سفیدش
چسبیده به جاروی سپور خیابان
چسبیده به کمرگاه سگ زخمی زوزه کشان
لمیده در پیاده روی زمان
آغشته به بوی یاس های خاک گرفته ی سبزه میدان

کاوه ای ام درفش به دست و زنجیر بر شانه
آتش سوخته ای ام
در جستجوی رودی روانه
دست از پا درازتر ، خمیده وُ نالان
چشم دوخته به ساعت شنی ِ خواب رفته ، نگران
خودم را بغل می کنم
در آخرین پاگرد تهران

فردا شنبه است
بس کنید دردهای آرشه کشان
جفتک نیندازید کابوس های بی پایان
نقش تازه ای دارم از خاطره ی ژوپیتر در غارها
نقش تازه ای از خدایگان، زئوس و ونوس بر دیوارها
نقش تازه ای برای تمدید تاریخ انقضای ایران
با گردش پاهایم از شمال به جنوب
از شرق به غرب
با رقص سماع
با چرخیدن خورشید وُ
پای بریدن از طناب عوضی به سمت جهان

در آخرین قرارگاه
تن تهران ست، تندیسی رویایی
اسبی از استپ ها
یال هایی پیچان در بادها
رقصان روی رگ هایم
که پرنده ای ام
لا به لای انگشتان رافائل
پُر از نگاتیوهایی
برگشته از خودکشی
مثل هملت در پرده ی آخر

صبر کنید
می خواهم برای نجابت سر فرو کرده ی تهران
با وسعت موهای خاکستری اش
شعر تازه ای دست وُ پا کنم.

روز جهانی زن گرامی باد

هشتم مارس روز جهانی زن بر گلبانوان ایران و جهان فرخنده و گرامی باد
❤❤❤

باید

سروده ی ناهید باقری - گلداشمید
به مناسبت 8 مارس روز جهانی زن

باید بند کفشهایم را
محکمتر ببندم

راه می افتم
دربدرقه ی نگاه زنان،
ترس خورده و پنهان
از پس دریچه های بسته
پیش می روم
درسایه سار کبود دیوارها،
وگام می کوبم،
برسنگلاخ راهی ناهموار

هنوز منزل ها
تا مقصد باقیست
شاید
ازفصول باید گذشت
ویا ازسالیان

همگام نیمروزی پریده رنگ
قد راست می کنم
وسینه را سپر بلایی
که همواره در راه است.

صورتم را که هنوز
ازسیلی های شبانه سرخ است،
به بادهای شرقی می سپارم
و زیرضربه های پیاپی اش
به خود می گویم،
هراسی نیست
باید به پیش رفت
بند کفشهایم رامحکم بسته ام

چند سروده از فریدون فرخ زاد


بعد از این

بعد از این عشق زبان دگری خواهد داشت
خلوت خانه مکان دگری خواهد داشت
بعد از این، آن همه اندیشه که از ریشه گریخت
مرتع سبز و جهان دگری خواهد داشت
بعد از این آن گله ی گم شده در مطلع عشق
نای تبدار شبان دگری خواهد داشت
بعد از این دست به دستی نرسد از سر قهر
مهربانی سیلان دگری خواهد داشت
بعد از این ابر ز باران نکشد درد فراق
غرش رعد توان دگری خواهد داشت
جویباری که به جز منزل مقصود ندید
چشمه آب روان دگری خواهد داشت

پاریس 20 مارس 1989


اندوه پاییز

پاییز اندوه خود را دارد
هنگامی که ترک اش می کنیم
اکنون دیگر تندیس های او
زیر آسمانی که ما با آن خود را می آراستیم
دگرگون می شوند
و خطوط دست هایش
در نهایت رسیدن
پوسیده می شوند
پرنده های قرمز روشن
روی رنگ های سایه
سینه می گسترند
یاد جفت های سبز عاشق
زیر برگ های ریخته، خود را پنهان می کنند
دیری نمی گذرد
بر می خیزند
و پرچم ها را تکه تکه می کنند
و آن گاه عطری ناشناخته
بادها را نوازش می کند
انسان در تبعید
بنای یادبودی ندارد
او کرم و گور
یا چیزی ست
که کسی آن را در قهوه خانه فراموش کرده است.

هستی

افسوس که از عشق به جز رنگ ندیدم
از دوست به جز خدعه و نیرنگ ندیدم
در سینه ی تبدار شرابی که دمی داشت
چندان صفتی جز صفت سنگ ندیدم
با چنگ به سازم زد و چون چنگ سخن گفت
از چنگ به جز لاشه ی آهنگ ندیدم
تقدیر، چو از عشق به توفان بلا زد
در دایره، غیر از غم آونگ ندیدم
چون شد همه والایی و بیداری مقصود
بر قبح زمان جامه ی فرهنگ ندیدم
گفتند که از عمر به جز عشق نبینیم
جز درد از این هستی دلتنگ ندیدم

پاریس - 11 آوریل 1987

باور

سیاوش کسرایی

باور نمی کند دل من مرگ خویش را
نه، نه من این یقین را باور نمی کنم
تا همدم من است نفس های زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم

آخر چگونه گل خس و خاشاک می شود؟
آخر چگونه این همه رویای نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خاک می شود؟

در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دست ها به دعا مانده روز و شب
این ها چه می شود؟

آخر چگونه این همه عشاق بیشمار
آواره از دیار
یک روز بی صدا
در کوره راه ها همه خاموش می شوند؟

باور کنم که دخترکان سفید بخت
بی وصل و نا مراد
بالای بام ها و کنار دریچه ها
چشم انتظار یار سیه پوش می شوند؟

باور کنم که عشق نهان می شود به گور
بی آن که سرکشد گل عصیانیش ز خاک
باور کنم که دل
روزی نمی تپد
نفرین برین دروغ، دروغ هراسناک

پل می کشد به ساحل آینده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من ببوسه ی لب ها و دست ها
پرواز می کند
باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی
یک ره نظر کنند.

در کاوش پیاپی لب ها و دست هاست
کاین نقش آدمی
بر لوحه ی زمان
جاوید می شود.

این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روز بی گمان
سر می زند ز جایی و خورشید می شود.

تا دوست داریم
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه ی هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه یکی جان دوستدار
کی مرگ می تواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار؟

بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گل های یاد کس را پر پر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم.

می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود

- زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست -
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است.

شک

منیره پرورش
 
نفس ها وکلمات مخفی را
به خانه آوردیم
به تیترکتاب ها
کتاب ها رامثل پاره های دل سوزاندیم
خود را به دیوار
به در
به کوچه زدیم
از ما احساسات سطحی مانده بود،  بغض و رگه ای
از فراموشی و پایی
که می شد برهمه چیزگذاشت
پنجره به روز شک کرده است
پرده ها را آویخته ایم.