چند سروده از پوران کاوه

پوران کاوه – شاعر، نقاش و مترجم متولد ۱۳۳۰/۰۳/۲۲ – ساکن تهران
کارشناسی اقتصاد از دانشگاه ویسکانسین آمریکا
مجموعه اشعار منتشر،شده: صدای فاصله ها، بیا شبیه آفتاب باشیم، از سکوت ترانه می سازم،
گاهی شبیه رویای تو می شوم، بانوی پنجره های بی تاب، هوا طعم قهوه می دهد، اعتراف،
هیچ آینه ای تکرار من نیست، از تماشای تو بر می گردم، باران نبار، زمین جای خوبی نیست،
من – تو ، آه از خط فاصله، چیزی شبیه دلتنگی، قرارمان رآس ساعت دلواپسی
” به باران رسیده ها” (ترجمه گزیده اشعار معاصر جهان از انگلیسی به فارسی)
گزینه اشعار – انتشارات مروارید
راز مولانا – ترجمه – انتشارات نگاه
“حواس پنجگانه رو به شمایل حافظه” (روز نوشت ها) – انتشارات واژتاب

داور شعر ۸ دوره جشنواره شعر لیراو
شرکت، سخنرانی و ارائه مقاله در همایش های ادبی کشورهای کُره جنوبی و هند
مسئول صفحه شعر و ترجمه ی هفته نامه آوای پراو

برپائی نمایشگاه نقاشی:
در گالری بامداد، گالری کمال الملک، نمایشگاه گروهی در موزه هنرهای معاصر،
نمایشگاه در تالار صدا و سیمای کشور دبی و برپایی چند نمایشگاه در گالری های خصوصی

قصه ی ناتمام

شبیه فروتنی گندم ها
با صداقتی مداوم
بی خبر از آسیاب
بی خبر از تنورهای داغ وُ
لقمه ای نان
زیر دندان این و آن
لمیده بودم
در لذت آفتابی بی انکار
که قریب الوقوع
پرت شدم به حیات وحشتار عنکبوت های هزارساله
روی موهایم

جلبک های لال
بر حافظه ام

سیاهی آسمان، دور گلویم

دزدیده شدم در چرخشی معکوس
و ثبت در طبیعت بی جان.

از خیز تا خیزران

بغض هایمان را تقسیم کردیم
در خانه ای بی پنجره
بی نفس
دست وُ پا زدیم
میان شعرهای اهلی
زل زدیم به خفاش های آویزان
به فصل پیر بدون پروانه
صدای رویای ابرها را خوب می شنیدم
بدون سمعکی که جا ماند
پشت حصارهای بلند
لابه لای کوچه های سیاه
در خیابان های بی عابر
همانجا که زندگی گم شد

میان واقعه ای محتوم
کنار دیواری نمور
کلاغ ها
انگار در آوارگی شاخه های پوسیده
کسی را صدا می زنند.

فریاد خود ساخته

متولد شدم
نزدیکی های هزار وُ سیصد وُ سی وُ سه پُل
در فصلی لبریز از نقاشی های خدا
آسمان پُر از اشاره های بلند بود
دریا پُر از ناله های شبانه ی کویر
رامشگران در قاب های خالی
رپ خوان وُ رقصان
و حروف ابجد
راز دار انسان های جَلد یلدا

تصادفی نبود سنجاق شدن بند نافم به قلب مادر
اشتباه نبود غلت زدن هایم درون دایره ی باور
کف زنان آمده بودم به زاد روز زندگی
تمام حوصله ام عطر یاس داشت
خیالم تخت بود، اطاق خوابم بی تخت
تقصیر من نبود که رنگ ها سیاه
همه ی دانلودهای رنگ باخته ام شبیه هیچ

گذشتم از میان بهارهای نوک مدادی
و برنزه از زوزه ی گرگ ها
در عادت به یک خواب ممتد بی شماره
در رسیدن به ته تاریخی پتیاره
تصورات گالیله را دور می زنم
به ذهنیت هاوکینگ می رسم
در ضریب اعدادی مدرج
چشم هائی زُل می زنند به فرکانس های تنم
که از همه ی آنچه مردمک هایم نشان می دادند
زیباترست.

روزگار بلا تکلیف

همچون سوء تفاهمی بزرگ
تلنبارم در چشم های روزگار
کاش می شد به آینه یاد داد
صفت فاعلی انسان را
رازهای گُر گرفته ی کویر را
غرورهای دراز کشیده در کمرنگ های غبار گرفته را
که گمان بردند کمانه زده اند
دولنگی های آسمان را

چقدر صدایم درد می کند
طعم هوا تاریکترم می کند
شعورهای برفی یخ زده
سایه ها آویزان به هجومی زنگ زده
در امیدهایی بیدزده
زادروز زندگی را ورق می زنم
به دانلودهای رنگ باخته اش می رسم
به شمارش دندان های لق زندگی
همه ی عدالت های دزدیده شده
همه ی مزدورهای خانه زاد
زخم های حوصله ام عفونت کرده
زبانم ته کشیده تا عمق مساحتی سیاه
رگ هایم شرجی زده مثل بی طاقتی هوا
و مشکوک به نقطه چین ها
که تا ته تاریخ می روند وُ
هی مکث را نقطه می چپانند

نموداری تازه باید کشید
طوری که
صداقت شرف داشته باشد
نگاه ها ، سلامت روان
بلوط ها ، استواری کوه
جار زدن های من ، در گوش تو ، در گوش او
دست های الفبا ، شکل منظم گندم باشد در باور نان

نیامده ام که تنها از جمع مکسر گفته باشم
زندگی
از هیچ پنجره ای دست تکان نمی دهد
باید فکری به حال تاریخ کنیم
.”شلوارش دوتا شده “

تهران

فردا شنبه است
نیلوفرهای زیبایی پیچیده اند دور بازوانم
کبوترهای سپیدی دلیرانه روی شانه هایم
اسب پیر تهران
شیهه زنان
می بَرد مرا به تماشای اتفاق های تازه
من به دنبال نعل خوش شانسی بر سم اش
به دنبال تکه های کنده شده از یال سفیدش
چسبیده به جاروی سپور خیابان
چسبیده به کمرگاه سگ زخمی زوزه کشان
لمیده در پیاده روی زمان
آغشته به بوی یاس های خاک گرفته ی سبزه میدان

کاوه ای ام درفش به دست و زنجیر بر شانه
آتش سوخته ای ام
در جستجوی رودی روانه
دست از پا درازتر ، خمیده وُ نالان
چشم دوخته به ساعت شنی ِ خواب رفته ، نگران
خودم را بغل می کنم
در آخرین پاگرد تهران

فردا شنبه است
بس کنید دردهای آرشه کشان
جفتک نیندازید کابوس های بی پایان
نقش تازه ای دارم از خاطره ی ژوپیتر در غارها
نقش تازه ای از خدایگان، زئوس و ونوس بر دیوارها
نقش تازه ای برای تمدید تاریخ انقضای ایران
با گردش پاهایم از شمال به جنوب
از شرق به غرب
با رقص سماع
با چرخیدن خورشید وُ
پای بریدن از طناب عوضی به سمت جهان

در آخرین قرارگاه
تن تهران ست، تندیسی رویایی
اسبی از استپ ها
یال هایی پیچان در بادها
رقصان روی رگ هایم
که پرنده ای ام
لا به لای انگشتان رافائل
پُر از نگاتیوهایی
برگشته از خودکشی
مثل هملت در پرده ی آخر

صبر کنید
می خواهم برای نجابت سر فرو کرده ی تهران
با وسعت موهای خاکستری اش
شعر تازه ای دست وُ پا کنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *