چند سروده از بیژن آذرک

شاید

بیدار شو زن!
 کنار پنجره برو
 پرده را کنار بزن!
 شاید مردی دلش را
 در کوچه جا گذاشته باشد

دل آشوب

دل آشوبم
گویی زنی بیوه
رخت بی کسی اش را
در من چنگ می زند

ترس

خیابان!
کافه!
غروب و یک میز دو نفره
می ترسم پایم را
از شعرهایم بیرون بگذارم
و دیگر پیدایت نکنم
در هیچ خیابان و کافه ای

فراموش کرده ایم

فراموش کرده ایم
می توانستیم
سر صحبت را
 با پروانه ها باز کنیم
ماه را به یک وعده چای دعوت کنیم
خدا را به یک نخ سیگار
ما فراموش کرده ایم
که ازترانه
به مرثیه رسیدیم
و از بلوط به باروت
ما فراموش کرده ایم!

بی وطن

ابری بی قرارم
 بی آسمان
 بی وطن
سر به روی شانه کدام کوه بگذارم
 و هق هق گریه کنم؟

از پاییز می آیم

من از پاییز می آیم
از ویار زنی آبستن
باطعم گس خرمالوهای نو رس
از آغاز گریه های مسموم کودکی
من از پاییز می آیم
از سمفونی رنگ ها و دلهره های آبی
باتمام خاطراتی تلخی که درجیب دارم
و آیین مرگی که هر روز بر دوش من است
 تو را بهانه می کنم
باورنمی کنی ؟!
من عشق را در خود تنیده ام!

آتشی بودم

آتشی بودم
از جنس اجدام
شعله ور در متن شعر و
شراب
محترم در جشن قبیله ای
در فراموشی لگد کوب شدم
زیرچکمه خدایی مست
که فراموش کرده بود
چپوقش را کجا گذاشته
آتشی بودم گرم و چند زبانه
که زمهریر زمستانی
مخوف
خاکسترم کرد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *