با من از هراس سخن مگو

ناهید باقری- گلداشمید
 
شگفتا!
که موریانه ی موذی هراس،
تنها می ماند
از نفس می افتد
و از جویدن جداره های اندیشه
وا می ماند،
آنجا که غزاله ی خوش خرام عشق،
از جنگل های سرسبز تمدن گذر می کند
و با هر توقف
گلی را می بوید،
از شگفتی انسان.
 
با من از هراس سخن مگو
که با جنگل های دنیا ایاق شده ام
و دامنم
به عطر گل های خوشبو آغشته است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *