چند سروده از یلدا یزدانی


یلدا یزدانی، خواننده، موسیقی‌دان و شاعر متولد شهرری است. او در سال۱۳۶۸ همزمان با تحصیل در دانشگاه علامه طباطبایی در رشتهٔ تعلیم و تربیت، تعلیم آواز را به صورت رسمی و جدی  نزد بانو پریسا در مرکز "حفظ و اشاعه موسیقی سنتی"، آغاز کرد. اشعار وی (غزل و مثنوی‌) سال ۶۸ در مجله سوره آن دوران به چاپ رسیدند. او همچنین در جلسات شعر و سبک شناسی در حوزه هنری (سوره) فعالیت داشت که تنها محفل جدی برای شعر‌‌‌ای جوان آن روزها بود. یلدا یزدانی در سال ۱۳۷۰ شاگرد سه تار "داود آزاد" شد و در سال ۱۳۷۱ همزمان با آغاز مقطع کارشناسی ارشد در رشتهٔ مدیریت آموزشی، آواز را با  "نصرالله ناصح‌پور" ادامه داد. او در سال ۱۳۷۳ با ورود  "محمدرضا لطفی" به ایران، اولین بانویی بود که در کلاس موسیقی آوازی او شرکت کرد و افتخار همنشینی با وی را تا پایان زندگی استاد داشت. زنده یاد لطفی ازهمان آغاز کلاس دربهمن  ۱۳۷۳ در مکتبخانه، "محمود مخدوم"، استاد خوش نوای آواز را با یلدا یزدانی آشنا کرد و او نزدیک چهارسال افتخار شاگردی ایشان را داشت. یزدانی در سال۱۳۷۶ به مدت یکسال شاگرد "هنگامه اخوان" شد. در سال ۱۳۷۸ برای نخستین بار "کنسرت یادواره قمرالملوک" وزیری را در ایران در سالنی خصوصی برپا کرد. این کنسرت با حضور بزرگان فرهنگ و هنر ایران از جمله "همایون خرم"، "میر جلال الدین کزازی"، "طالع همدانی"، "شبنم جهانگیری" و بسیاری ادبای آن زمان انجام گرفت و با نوازندگی اقایان "مهران مهرنیا"، "میرفساد ملک نیا" و "عباس آذر" برگزار شد. یلدایزدانی از سال ١٣٧٩ تاسال ۱۳۹۷در شهرها و کشورهای مختلف ایران و اروپا در فرهنگ سراهای مختلف، کنسرت های مختلف با گروه همایون و گروه های دیگر برگزار کرد. یلدا یزدانی از سال ۱۳۸۵ تا ۱۳۸۹ مدیر کل موسیقی بهزیستی کشور بود و در این مدت جشنواره های بزرگ معلولین در سراسر کشور و جشنواره شعر رودکی را در ایران برگزار کرد. اجرای زیبا "تصنیف ماهور" که توسط "مجید حسینی" (کم توان ذهنی) برگزار شد با کمک مهران مهرنیا و فضل الله شهرکی در استادیو پارت مورد واکنش بسیاری از علاقمندان هنر حتی در سطح بین المللی قرار گرفت.
اشعار وی از سال ۶۸ تا ۷۲ در مجله های کیهان فرهنگی، سوره و روزنامه های آن زمان چاپ شدند. سرانجام به کوشش پوران فرخ زاد، بانوی بزرگ ادب ایران مجموعه ی غزل های وی به نام "آسمان آبی ست" به چاپ رسید. یلدا یزدانی در سال ۷۷ افتخار آشنایی با  "عبدالله طالع همدانی"، استاد موسیقی و ادب را پیدا کرد و تا آخر عمراستاد، شاگردی محضر او را داشت و استاد، افتخار خواندن تصانیف خویش را (که با تصانیف عارف و جاهد پهلو می زند) به  وی سپرد و آلبوم "طالع مهر" به سرپرستی مهران مهرنیا تنظیم گردید و در سال ۸۴ ضبط شد.

برای صدای محبوس زنان جهان
از کتاب "آسمان آبی ست"

روزی از بام جهان آواز می خوانم بدان
مانده ام در شهر خویش و باز می مانم بدان
باز می خواند چکاوک درمیان نای من
گرچه صد خروار خاک  سرد بر جانم بدان
روزی از این  روز ها شاید همین فردا و یا
روز دیگرهرچه باشد خوب می دانم بدان
آسمان شهر آبی می شود اما  هنوز
تا پریشانند نسل من پریشانم بدان
من جوانی را میان کوچه ی دلواپسی
جا نهادم دست روز و روزگارانم بدان
تا هم آوازم شود صد مرغ خوشخوان ای دریغ
چامه  بر دستی و دستی بر گریبانم بدان
بس که فریاد قناری در قفس پیچیده ماند
خشک شد گوش من و باغ و بهارانم بدان
تاشود بیدار آنک شهر خواب الود من
انتظاری می کشم فریاد می خوانم  بدان

خجالت

مرده ام اما خجالت می کشم از گفتنش                         
زین همه آزار روح و وین زهم پاشیدنش
شرم دارم از نگاه آینه بر جسم خویش                       
زانکه پنهانم ببیند با نگاه روشنش                   
درشقایق زار آرامش ندارم راه چون
مرگ می خواند مرا هردم میان خرمنش
بس که رنگم چون پریدن های گل کم می شود
بافه ی پندارم از گل می شود پیراهنش
می وزد بی رنگی ای مبهم میان رنگ ها
فرش ها می گسترد رنگین کمان دامنش
اشک دردآلود من رازی میان سینه داشت
غرق شد در خویشتن، شد زندگانی مدفنش
زندگی یکسر  تپیدن های خواب است و خیال
مرده ام گفتم خجالت می کشم از گفتنش
۸۷/۳/۳۰

مسافر شب

مسافر شب طوفانی ام رهایم کن
به خویشتن بسپارم فقط دعایم کن
بخوان بنام سپیده سپس به ناله ی دف
ز باز مانده ی خاکسترم جدایم کن
شبی که لعنت مهتاب بر سرم بارید
به مهربانی خورشید آشنایم کن
میان کوچه ی همسایه مرگ می خندد
بیا زخواب پریشان بیا صدایم کن
شبی که فاصله افتد میان بوسه و عشق
غریق بوسه و اشعار جانفزایم کن
شبی که پنجه ی سنگین غم فرو افتد
زمسجدم بکشان گوشه ای  سرایم  کن
بخار شیشه ای ام  پشت اشیانه ی تو
برای توبه نوشتن دوباره هایم کن

شب است

شب است و حادثه در پیش و جاده طوفانی ست 
نگاه کوچه پر از صحنه های بارانی ست
تمام عمر به اعجاز آسمان خوش بود
دلی که این همه امروز در پریشانی ست
میان آتش و آبم کدام ره باید
که هر طرف که بخرامم چنان که می دانی ست
تو خویشتن بفریبی مگر بهاری هست
کنون که کوچه همسایه رو به ویرانی ست
میان شهر پریشان آرزوهایم
هراس عاطفه از بوسه گران جانی ست
دروغ بود دروغ آنچه اتفاق افتاد
صدای ناله شنیدی اگر پشیمانی ست
میان معرکه افتاده ایم و راهی نیست
زهر طرف نگری بانک نابسامانی ست
گذشتم از خود و اما گذر نخواهد کرد 
خیال ناب تو از سر که بغض پنهانی ست

تصویر

جهان نخلی ست جز بار ستم از او نمی زاید
ومن آن صبر بی حاصل که امیدی نمی یابد
جهان می پرورد نیرنگ.. از امروز، ازفردا
من آن محبوس بی فرصت که فردایی نمی خواهد
به قدریک نفس گر دامنم چین تامل داشت
چنین فردایی از دیروز در چشمم نمی آمد
سکوتم سربه سر فریاد می ماند تو می دانی                      
لبان بسته و پرسشگرم را کیست بگشاید
نمی ماند بجز نقشی زما در انتهای ره
من آن تصویر مختومم که بر دیوار می ماند
۸۷/۴/۲